امام‌ موسي‌ صدر و انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌

 
 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 
 

 

دكتر سيد محمدصادق‌ طباطبايي، معاون‌ نخست‌وزير و سخنگوي‌ دولت‌ موقت، همايش‌ « امام‌ موسي‌ صدر؛ نيازها و مقتضيات‌ زمان‌ » ، اسفند 1380، دانشگاه‌ تهران، تهران‌

   
 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 
 

‌‌‌‌‌بسم‌ ا الرحمن‌ الرحيم. اميدوارم‌ در ساعات‌ پاياني‌ اين‌ روز بسيار باشكوه، خستگي‌ بر شما چيره‌ نشده‌ باشد. موضوعي‌ كه‌ براي‌ سخنراني‌ من‌ انتخاب‌ شده‌ است، « امام‌ موسي‌ صدر و انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ » است. اما همان‌طور كه‌ شنيده‌ايد، امام‌ صدر شش‌ ماه‌ پيش‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ ربوده‌ شدند. بنابراين، سؤ‌ال‌ را به‌ دو گونه‌ مي‌توان‌ مطرح‌ كرد:
1. اگرامام‌ موسي‌ صدر تا كنون‌ بودند چه‌ نقشي‌ در انقلاب‌ ايفا مي‌كردند و امروز چه‌ وضعي‌ مي‌داشتيم؟
2. نقش‌ امام‌ موسي‌ صدر در پيروزي‌ انقلاب‌ چه‌ بود؟ و چه‌ كارهايي‌ براي‌ انقلاب‌ انجام‌ دادند؟
طبيعتاً‌ من‌ ترجيح‌ مي‌دهم‌ كه‌ به‌ قسمت‌ دوم‌ بپردازم. در ضمن‌ خاطراتي‌ نيز برايتان‌ نقل‌ خواهم‌ كرد.
نكته‌اي‌ به‌ ذهنم‌ مي‌رسد، كه‌ تصور مي‌كنم‌ پرداختن‌ به‌ آن‌ يكي‌ از مباني‌ اساسي‌ تفكر امام‌ صدر را نمايان‌ سازد. اين‌ نكته، شايد مهم‌ترين‌ دليل‌ بر آن‌ است‌ كه‌ فعاليت‌ ايشان‌ هيچ‌گاه‌ به‌ پايان‌ نخواهد رسيد، چه‌ خودشان‌ ان‌شأ ا باز گردند و راهشان‌ را ادامه‌ دهند و چه‌ ديگران‌ ادامه‌دهندة‌ راه‌ ايشان‌ باشند. چنان‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ نيز شنيديد، شهيد بهشتي‌ از دوستان‌ همفكر بسيار صميمي‌ و همراه‌ امام‌ موسي‌ صدر بود. مي‌دانيد كه‌ شهيد بهشتي‌ در سال‌ 1325 به‌ عنوان‌ يك‌ طلبة‌ جوان، به‌ قم‌ آمد و بسيار خوشفكر و داراي‌ انديشه‌هاي‌ نو بود. در مورد آقاي‌ صدر نيز شنيده‌ايد، و من‌ ديگر نمي‌توانم‌ بر نوع‌ نگرش‌ ايشان، و بر جامعيت‌ و كامل‌ بودن‌ شخصيت‌ وجودي‌ ايشان‌ چيزي‌ بيفزايم. آقاي‌ صدر تنها يك‌ فقيه‌ جامع‌ الشرايط‌ نبود، تنها يك‌ فيلسوف‌ نبود، تنها يك‌ عارف‌ نبود، تنها يك‌ عارف‌ واصل‌ نبود، تنها يك‌ مسلط‌ به‌ سياست‌ جهاني‌ نبود، تنها يك‌ آشنا به‌ مسائل‌ منطقه‌اي‌ نبود، تنها يك‌ روانشناس‌ نبود، تنها يك‌ اديب‌ و سخن‌شناس‌ و سخنران‌ نبود. آقاي‌ صدر همة‌ اينها بود و بيش‌ از همة‌ اينها.
احساسي‌ كه‌ الان‌ دارم، همان‌ احساسي‌ است‌ كه‌ هرگاه‌ از ايشان‌ سخن‌ مي‌گويم، به‌ من‌ دست‌ مي‌دهد. همواره‌ با خود گفته‌ام، اي‌ كاش‌ اين‌ قرابت‌ بين‌ من‌ و امام‌ موسي‌ صدر نبود، تا مي‌توانستم‌ آن‌چه‌ را از ايشان‌ مي‌دانم، ديده‌ام، شنيده‌ام‌ و با پوست‌ و گوشت‌ خودم‌ لمس‌ كرده‌ام، به‌ راحتي‌ بيان‌ كنم. اين‌ قرابت، اگرچه‌ افتخار ماست، اما واقعاً‌ زبان‌ را كُند و الكن‌ مي‌كند. به‌ هر حال‌ چاره‌اي‌ نيست.
به‌ ياد دارم‌ زماني‌ كه‌ بچة‌ كوچكي‌ بودم‌ و در منزل‌ مرحوم‌ پدر زندگي‌ مي‌كردم، بعد از نماز مغرب‌ و عشا، شهيد بهشتي‌ و يكي‌ دو تا از دوستان‌ ديگرشان‌ مي‌آمدند و با آقاي‌ صدر جلسه‌ داشتند. من‌ هم‌ گاه‌ براي‌ پذيرايي‌ و گاه‌ به‌ اقتضاي‌ عواطفي‌ كه‌ از سوي‌ ايشان‌ نسبت‌ به‌ خودم‌ احساس‌ مي‌كردم، در جلسات‌ شركت‌ مي‌كردم. براي‌ من‌ بسيار محسوس‌ بود كه‌ مباحثاتشان‌ عميق‌ و پربار است. البته‌ من‌ متوجه‌ نمي‌شدم، و گاهي‌ هم‌ كه‌ سؤ‌الاتي‌ از ايشان‌ مي‌كردم‌ درمي‌يافتم‌ كه‌ ايشان‌ از همان‌ سال‌ها به‌ فكر كارهايي‌ بودند كه‌ بعدها انجام‌ دادند. بارزترين‌ نمود اين‌ همفكري‌ بعد از خرداد 42 است. در سال‌ 1342 پس‌ از حركت‌هاي‌ سياسيي‌ كه‌ در ايران‌ با رهبري‌ و قيام‌ امام‌ آغاز، و با كشتار 15 خرداد موقتاً‌ متوقف‌ شد، اين‌ چند بزرگوار كه‌ عدة‌ ايشان‌ از تعداد انگشتان‌ دست‌ تجاوز نمي‌كرد، جلسه‌اي‌ با هم‌ تشكيل‌ دادند. البته‌ غير از شهيد بهشتي‌ و آقاي‌ صدر، دو سه‌ نفر از اهل‌ سياست‌ آن‌ زمان‌ هم‌ حضور داشتند. اين‌ پرسش‌ مطرح‌ شد كه‌ چرا در كشور ما جنبش‌هاي‌ اجتماعي‌ و حركت‌هاي‌ سياسي‌ به‌ ثمر نمي‌رسند؟ و چرا حركت‌هاي‌ مذهبي‌ در كشورمان، كه‌ برخي‌ حتي‌ به‌ پيروزي‌هاي‌ نسبي‌ هم‌ رسيدند، دوام‌ چنداني‌ پيدا نكردند؟ بهترين‌ نمونه‌ جنبش‌ مشروطيت‌ است. اشكال‌ كار كجاست؟
طبعاً‌ خبر داريد كه‌ در حادثة‌ سال‌ 42، آقاي‌ صدر در ايران‌ نبودند. ايشان‌ در سال‌ 38 به‌ لبنان‌ رفتند. اما ارتباط‌ آقاي‌ بهشتي‌ و ايشان‌ همواره‌ برقرار بود. حتي‌ سال‌هايي‌ كه‌ آقاي‌ بهشتي‌ در آلمان‌ به‌ سر مي‌بردند، آقاي‌ صدر بارها به‌ آلمان‌ سفر كردند. آن‌ هنگام‌ من‌ در آلمان‌ تحصيل‌ مي‌كردم. ايامي‌ نيز كه‌ ايشان‌ در بيروت‌ اقامت‌ داشتند، آقاي‌ بهشتي‌ به‌ لبنان‌ سفر مي‌كردند. به‌ هر حال‌ در آن‌ محفل، چند مسئلة‌ اساسي‌ مطرح‌ بود. ابتدا براي‌ مطالعه‌ و سپس‌ براي‌ جمع‌بندي‌ گرد هم‌ مي‌آمدند.
آن‌گونه‌ كه‌ من‌ از گفتار آقاي‌ صدر دريافتم، نتيجة‌ هشت‌ نه‌ ماه‌ مطالعة‌ اين‌ چند بزرگوار، دربارة‌ علل‌ شكست‌ و پيروزي‌ موقت‌ حركت‌هاي‌ سياسي‌ و جنبش‌هاي‌ اسلامي‌ و آزاديبخش‌ در ايران‌ چيزي‌ بود كه‌ الاَّن‌ خدمتتان‌ عرض‌ مي‌كنم. نتيجة‌ مطالعات‌ اين‌ بود كه‌ براي‌ به‌ ثمر رسيدن‌ يك‌ حركت‌ اجتماعي، كساني‌ كه‌ بنيانگذار حركت‌ و در صدد تحليل‌ وضع‌ موجود هستند، و مي‌خواهند وضع‌ نامطلوب‌ موجود را به‌ وضع‌ مطلوب‌ فردا برسانند، بايد از همان‌ ابتدا، در سه‌ بُعدِ‌ همگام‌ حركت‌ را آغاز كنند.
يك‌ جسم‌ حجم‌دار مانند يك‌ مكعب‌ را در نظر بگيريد. مكعب‌ سه‌ بُعد دارد: طول، عرض‌ و عمق. وقتي‌ مي‌خواهيم‌ از نقطه‌اي‌ حركت‌ را آغاز كنيم، اگر در امتداد هر سه‌ بُعد حركت‌ كنيم، هر اندازه‌ كه‌ پيش‌ رويم، اين‌ حجم‌ را از آنچه‌ بوده‌ خالي، و از آنچه‌ خود مي‌خواسته‌ايم، پر كرده‌ايم. اكنون‌ جامعه‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ واحد حجمي‌ در نظر بگيريد. آغاز حركت‌ از وضع‌ موجود به‌ سوي‌ وضع‌ مطلوب، در امتداد سه‌ محور صورت‌ مي‌گيرد. اين‌ سه‌ محور كدامند؟
نخستين‌ محور، حركت‌ سياسي‌ است. حركت‌ سياسي‌ در يك‌ تعريف‌ بسيار عاميانه‌ و ساده، يعني‌ بيان‌ هر فكري‌ كه‌ بتواند در افكار و اذهان‌ عامة‌ مردم‌ نفوذ كند. جلب‌ توجه‌ افكار عامه‌ يك‌ حركت‌ سياسي‌ است. بنابراين‌ گروهي‌ كه‌ دگرگوني‌ جامعه‌ مبناي‌ كارش‌ باشد، يك‌ حركت‌ سياسي‌ را آغاز كرده‌ است.
اما حركت‌ سياسي‌ تنها يك‌ بُعد است. بُعد ديگر عقيده‌ است. يك‌ حركت‌ سياسي‌ بايد بر يك‌ فكر و ايدئولوژيِ‌ تعريف‌ شده‌ متكي‌ باشد. مسائل‌ روز را از دريچة‌ ايدئولوژي‌ خود پاسخ‌ گويد. خصوصاً‌ اگر راهيان‌ آن‌ حركت، پيرو آن‌ مكتب‌ باشند. حركت‌ نبايد دنباله‌رو، فاقد فهم‌ و درك، و به‌ شكل‌ تقليد و كوركورانه‌ باشد.
محور سوم‌ نيز تأ‌مين‌ قوة‌ قهريه‌ است. اين‌ محور زماني‌ نياز مي‌شود، كه‌ حركت‌ بخواهد خود را عرضه‌ كند. بنابراين‌ ملاحظه‌ مي‌فرماييد كه‌ اگر آن‌ دو بُعد در حال‌ حركت‌ هستند، بايد در انديشة‌ تأ‌مين‌ قوا، براي‌ آينده‌اي‌ كه‌ ضرورت‌ دارد، نيز بود. اگر چنين‌ شد، حركت‌ در هر سه‌ بُعد خود پيش‌ خواهد رفت.
بر همين‌ مبنا، مقايسه‌اي‌ اجمالي‌ ميان‌ چند جنبش‌ انجام‌ مي‌دهيم. جنبش‌ مشروطيت‌ كه‌ به‌ شكست‌ انجاميد و به‌ سرانجام‌ نرسيد، فاقد كداميك‌ از اين‌ سه‌ بُعد بود؟ جنبش‌ مشروطه‌ بسيار فراگير و گسترده‌ بود، و در بُعد سياسي‌ نقصي‌ نداشت. اين‌ جنبش‌ اگرچه‌ سراسر كشور را فراگرفته‌ و داراي‌ قدرت‌ نيز بود، اما بُعد عقيدتي‌ نداشت. آنچه‌ ساخته‌ شد، براساس‌ ايدئولوژي‌ و فكر و انديشة‌ اسلامي‌ نبود. از همين‌ رو نتيجة‌ مطلوب‌ را نگرفتند. زيرا حركتي‌ بود كه‌ بر دو بُعد استوار گشته‌ بود. طبيعتاً‌ حركتي‌ كه‌ سطحي‌ و قشري‌ است، عمق‌ نخواهد داشت.
جنبش‌ ديگر، قيام‌ ميرزا كوچك‌ خان‌ است. اين‌ جنبش‌ بُعد عقيدتي‌ دارد، بُعد نظامي‌ هم‌ دارد، اما پشتوانة‌ مردمي‌ نداشت. بنابراين‌ حركتي‌ در سطح‌ بود و عمر زيادي‌ نكرد.
اگر بر همين‌ منوال‌ همة‌ جنبش‌ها را بررسي‌ كنيد، درخواهيد يافت‌ كه‌ هر كدام‌ فاقد يكي‌ از اين‌ سه‌ بُعد بودند. به‌ همين‌ جهت‌ اين‌ بزرگان، به‌ عنوان‌ صاحبان‌ انديشه‌ و ايدئولوژي، حركتشان‌ را براساس‌ هر سه‌ بُعد آغاز كردند. بررسي‌ دوران‌ زندگي‌ و فعاليت‌هاي‌ دكتر بهشتي‌ و امام‌ موسي‌ صدر، به‌ روشني‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ اين‌ سه‌ بُعد در منظومة‌ فكري‌ اين‌ دو بزرگوار جايگاهي‌ خاص‌ داشته‌اند.
امام‌ موسي‌ صدر و شهيد محمدباقر صدر بسيار به‌ يكديگر علاقه‌مند و وابسته‌ بودند، و به‌ شدت‌ از همديگر متأ‌ثر. يكي‌ از دلايلي‌ كه‌ آقاي‌ صدر در لبنان، با بعثي‌هاي‌ عراقي، كه‌ بسيار كار شكني‌ مي‌كردند، دست‌ به‌ عصا راه‌ مي‌رفتند، همين‌ بود. هميشه‌ مي‌گفتند كه‌ اگر قدري‌ تندتر با اينها رفتار كنم، تلافي‌ آن‌ را سر سيد محمدباقر صدر در خواهند آورد، و وي‌ را سر به‌ نيست‌ خواهند كرد. ايشان‌ پيوسته‌ نگران‌ شهيد صدر بودند، كه‌ مبادا اين‌ گوهر تابناك‌ و ذخيرة‌ گرانقدر از سوي‌ رژيم‌ جلاد بعثي‌ آسيب‌ ببيند.
آقاي‌ صدر تعريف‌ مي‌كردند، كه‌ به‌ هنگام‌ خداحافظي‌ با شهيد صدر به‌ او گفتم‌ كه‌ پسرعمو، ما هر دو يك‌ هدف، يك‌ آرمان، يك‌ انديشه‌ و يك‌ آرزو داريم، و آن‌ حاكميت‌ اسلام، اين‌ دين‌ مظلوم‌ و مهجور است، تا گرد و غبار غربت‌ از چهره‌اش‌ زدوده‌ شود. دين‌ نجيبي‌ كه‌ همه‌ چيز بايد در آن‌ تلأ‌لؤ‌ داشته‌ باشد. اما امروز، غبار غم، جهل‌ و كوته‌بيني، شهر را فرا گرفته‌ است. من‌ از درون‌ احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ نمي‌توانم‌ در اين‌ شهر باقي‌ بمانم. من‌ راه‌ خود را انتخاب‌ كرده‌ام. بايد بروم‌ و كار ناتمام‌ سيد جمال‌ را تمام‌ كنم. تو هم‌ كه‌ در راه‌ خودت‌ هستي. هم‌ من‌ به‌ تو احتياج‌ دارم، و هم‌ تو به‌ من. اميدوارم‌ خداوند هر دوي‌ ما را موفق‌ كند. با اين‌ بيانات‌ از هم‌ خداحافظي‌ كردند.
من‌ بعدها فهميدم‌ كه‌ اين‌ نيازها چه‌ بود، و در چه‌ جاهايي‌ كارساز شد. سيد محمدباقر صدر را همه‌ مي‌شناسيد. شهيد صدر از نظر فكري، از نظر موضوع‌شناسي‌ در فقه، از نظر حكم‌شناسي‌ در فقه‌ و اصول‌ و فلسفه، در محيط‌ خشك‌ و متحجر آن‌ روز نجف، نه‌ در فضاي‌ امروز جهان‌ تشيع، يكي‌ از نوابغ‌ بود. به‌ ياد دارم‌ كه‌ وقتي‌ كه‌ در سال‌ 1967 به‌ نجف‌ رفتم‌ و خدمت‌ امام‌ خميني‌ رسيدم، براي‌ اينكه‌ با جو آنجا آشنا شوم، تعريف‌ كردند كه‌ يكي‌ از بزرگان‌ نزد من‌ آمدند و مي‌گفتند كه‌ چرا اين‌ قدر جوش‌ فلسطين‌ و اسرائيل‌ را مي‌زني؟ خوب‌ فرض‌ كنيم‌ كه‌ اسرائيل‌ همه‌ جا را بگيرد. با ما و با حوزه‌ كه‌ كاري‌ ندارد! آن‌ روز چنين‌ تفكري‌ بر حوزه‌ حاكم‌ بود. حالا به‌ دوران‌ شهيد سيد محمدباقر صدر برويم. ايشان‌ شخصيتي‌ بود كه‌ در جواني‌ فلسَفَتُنا، اقتصادنا و مجتمعنا را كه‌ نمي‌دانم‌ به‌ چند جلد رسيده‌ است، نوشته‌اند. از ايشان‌ پرسيدم: پسرعمو مجتمعنا تمام‌ شد؟ ايشان‌ فرمودند: خير. پرسيدم: چرا؟ گفتند: « مجتمعنا » مانع‌ از « كمال‌ مجتمعنا » است. يعني‌ از ديدگاه‌ جامعه‌شناسي‌ درگير كتابي‌ بودند كه‌ در آن‌ سطح‌ علمي‌ است. كتاب‌هاي‌ ديگري‌ نيز مثل‌ « بانك‌ بدون‌ ربا » و... ، كه‌ شما قطعاً‌ ارج‌ و قدر آنها را بهتر از من‌ مي‌دانيد، تأ‌ليف‌ كردند. ملاحظه‌ مي‌فرماييد كه‌ در آن‌ محيط‌ بستة‌ نجف، غلَيان‌ فكري‌ در چه‌ حد بايد باشد، كه‌ چنين‌ شاهكارهايي‌ آفريده‌ شود.
بسيار اتفاق‌ مي‌افتاد كه‌ اين‌ اسطورة‌ علم‌ و فقه‌ و اصول، در مسائلي‌ كه‌ پيش‌ مي‌آمد، موضوع‌ را براي‌ آقاي‌ صدر مي‌نوشتند و حكم‌ مي‌خواستند. و همچنين‌ به‌ عكس. در صحنة‌ لبنان‌ نيز وقتي‌ امام‌ صدر با مسئله‌اي‌ رو به‌ رو مي‌شدند، بسيار اتفاق‌ مي‌افتاد كه‌ براي‌ شهيد صدر در نجف‌ مطرح‌ مي‌كردند و حكم‌ مي‌خواستند. چرا كه‌ ايشان‌ در نجف‌ و دستش‌ بازتر بود. از اينجا بود كه‌ بعدها متوجه‌ شدم‌ معني‌ اين‌ حرف‌ كه‌ هردو به‌ هم‌ نياز داريم‌ چيست‌ و چه‌ خواهد بود.
به‌ هر حال‌ امام‌ موسي‌ در لبنان، در هر سه‌ زمينه‌ و به‌ طور همزمان، كار را آغاز كرد. در سه‌ بُعد عقيده، سياست‌ و تأ‌مين‌ قواي‌ قهريه. همان‌ طور كه‌ شنيديد، زماني‌ كه‌ ايشان‌ وارد لبنان‌ مي‌شوند، يك‌ روحاني‌ جوانِ‌ حدود سي‌ ساله‌ و بسيار خوشفكر بودند. آقاي‌ موسوي‌ اردبيلي‌ در يكي‌ از مصاحبه‌هايشان‌ دربارة‌ آقاي‌ صدر گفته‌اند: « يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ ايشان‌ در قم‌ و در زمان‌ مباحثاتمان، اين‌ بود كه‌ حوادث‌ را 30 تا40 سال‌ جلوتر از زمان‌ آنها پيش‌بيني‌ مي‌كردند. » خوب، كاملاً‌ روشن‌ است‌ كه‌ وقتي‌ فقيهي‌ حوادث‌ را30 الي‌ 40 سال‌ جلوتر از زمان‌ آنها ببيند، نگرش‌ فكري‌ و ذائقة‌ فقهي‌اش‌ چقدر براي‌ طرح‌ و حل‌ مسائل‌ روز موفق‌ خواهد بود.
ساعات، روزها، هفته‌ها و ماه‌هايي‌ كه‌ در خدمتشان‌ بودم، بسيار بسيار آموزنده‌ بود. مطالبي‌ را كه‌ عنوان‌ مي‌كردند، هم‌ به‌ قصد انتقال‌ به‌ ديگران، و هم‌ جنبة‌ تربيتي‌ فردي‌ داشت. من‌ تقريباً‌ از همة‌ اعضاي‌ خانواده، چه‌ دختر و چه‌ پسر، شنيده‌ام‌ كه‌ هر گاه‌ فرصتي‌ دست‌ مي‌داد و با ايشان‌ تنها مي‌شدند، نكته‌اي‌ يا مطلبي‌ را عنوان‌ مي‌كردند، كه‌ بسيار آموزنده‌ و در زندگي‌ آيندة‌ هر كدام‌ از آنها تعيين‌ كننده‌ بود.
نخستين‌ چالشي‌ كه‌ آقاي‌ صدر در لبنان‌ با آن‌ مواجه‌ شدند، بحران‌ بي‌هويتي‌ بود كه‌ گريبان‌ تشيع‌ را گرفته‌ بود. شيعه‌ نه‌ تنها جايگاه‌ اجتماعي‌ براي‌ خود نداشت، بلكه‌ در اوج‌ عقب‌ماندگي، فقر، بدبختي‌ و فلاكت‌ زندگي‌ مي‌كرد. اگر معدودي‌ از آنان‌ در ادارات‌ دولتي‌ كار مي‌كردند، در سطوح‌ نازل‌ استخدام‌ مي‌شدند. به‌ هيچ‌ كس‌ اجازه‌ نمي‌دادند تا رشد كند و مراتب‌ بالاتري‌ را به‌ دست‌ آورد. جنوب‌ لبنان‌ در اختيار شيعيان، و متأ‌سفانه‌ دايرة‌ فقر به‌ شدت‌ اين‌ منطقه‌ را در بر گرفته‌ بود. كمربند فقري‌ كه‌ بيروت‌ را احاطه‌ كرده‌ بود، تماماً‌ شيعه‌نشين‌ بود. قانون‌ اساسي‌ لبنان‌ قبل‌ از استقلال‌ آن‌ در سال‌ 1943 تحت‌ نظر فرانسوي‌ها تدوين‌ شده‌ بود. بر اساس‌ اين‌ قانون، مسيحيان‌ به‌ بهانة‌ آنكه‌ حائز اكثريت‌ هستند، كه‌ البته‌ نبودند، پست‌ رياست‌ جمهوري‌ را از آنِ‌ خود كردند. مسيحيان‌ در صحنة‌ توزيع‌ قدرت‌ سياسي‌ به‌ گروه‌ها ومجموعه‌هاي‌ مختلف‌ تقسيم‌ نشدند. اما مسلمانان‌ به‌ دو گروه‌ شيعه‌ و سني‌ تقسيم‌ شدند. بنا بر قانون‌ اساسي‌ لبنان، رييس‌ جمهور مسيحي‌ است. در ميان‌ مسلمانان‌ هم‌ به‌ بهانة‌ بيشتر بودن‌ جمعيت‌ اهل‌ سنت، كه‌ البته‌ باز چنين‌ نبود، رئيس‌ دولت‌ از بين‌ آنها انتخاب‌ مي‌شود، و سرانجام‌ پست‌ رياست‌ مجلس‌ به‌ شيعيان‌ مي‌رسد.
هنگامي‌ كه‌ گفتيم‌ رئيس‌ مجلس‌ از ميان‌ شيعيان‌ بالا مي‌آيد، اين‌ تصور به‌ وجود نيايد، كه‌ شيعيان‌ او را انتخاب‌ مي‌كنند. از ميان‌ عده‌اي‌ از شيعيان‌ كه‌ طبق‌ قانون‌ اساسي‌ به‌ دولت‌ مي‌رفتند، و يا شيعياني‌ كه‌ نمايندة‌ مجلس‌ مي‌شدند، رئيس‌ مجلس‌ انتخاب‌ مي‌شد. اينها همگي‌ از وابستگان‌ به‌ فئوداليته‌ و طبقة‌ اشراف‌ و حاكم‌ بودند. آنها در حقيقت‌ جيره‌خوار ثروتمندان، دلالان‌ و اربابان‌ بزرگ‌ حاكم‌ بر صحنة‌ سياسي‌ لبنان‌ بودند. البته‌ عده‌اي‌ از روحانيان‌ درباري‌ نيز از آنها حمايت‌ مي‌كردند.
وقتي‌ آقاي‌ صدر وارد لبنان‌ شدند، تصميم‌ گرفتند كه‌ اصلاحات‌ را ابتدا از شيعيان‌ آغاز كنند، و پس‌ از آن‌ لبنان‌ را به‌ مثابة‌ يك‌ جهان‌ كوچك‌ درآورند. لبنان‌ در ذهن‌ آقاي‌ صدر يك‌ كشور نبود، بلكه‌ يك‌ جهان‌ بود. وقتي‌ انسان‌ به‌ لبنان‌ نگاه‌ مي‌كند، با جهاني‌ پر از رنگ‌ و تفاوت‌ رو به‌ رو مي‌شود. فرقه‌هاي‌ مختلف، تفكرات‌ گوناگون، تكثر انديشه‌ها، گوناگوني‌ اديان، و به‌ طور خلاصه‌ خصوصيات‌ ناهمگون‌ لبنان، شرايطي‌ ويژه‌ و منحصر به‌ فرد را به‌ وجود آورده‌ بود. اگر لبنان‌ با چنين‌ شرايطي‌ به‌ وضعيتي‌ مطلوب‌ مي‌رسيد، سرمشقي‌ نمونه‌ براي‌ ديگر كشورها مي‌شد. آنگاه‌ با اشاره‌ به‌ لبنان، مي‌توانستيم‌ نشان‌ دهيم‌ كه‌ اخلاق‌ و مروت‌ اسلامي، در يك‌ مقياس‌ كلان، قصد ساختن‌ چگونه‌ جهاني‌ را دارد. شيعيان‌ آن‌ با تفكر شيعه‌ و احساسات‌ و اعتقادات‌ علوي‌ به‌ ميدان‌ آمدند. آنها با پايبندي‌ به‌ اصول‌ و انديشه‌هاي‌ يكي‌ از شاگردان‌ مكتب‌ علوي‌ و يكي‌ از پيروان‌ صِديق‌ مكتب‌ رسول‌ اكرم‌ ( ص‌ ) ، مبارزة‌ خود را آغاز كردند. دورنماي‌ نگرش‌ آقاي‌ صدر به‌ آيندة‌ لبنان‌ اين‌گونه‌ بود.
گام‌ اول‌ مبارزه، رهايي‌ شيعيان‌ از فقر بود. طبيعتاً‌ كساني‌ كه‌ تا آن‌ زمان‌ محافظ‌ وضع‌ حاكم‌ بودند، با اين‌ حركت‌ مخالفت‌ كردند. از همين‌ رو فئودال‌ها و وابستگان‌ به‌ جريان‌ و نظم‌ حاكم‌ بر لبنان، صف‌ اول‌ مخالفين‌ ايشان‌ را تشكيل‌ مي‌دادند. همان‌گونه‌ كه‌ عرض‌ كردم‌ يك‌ بُعد حركت‌ ايشان‌ بُعد عقيدتي‌ است‌ كه‌ بر ايدئولوژي‌ اسلامي‌ مبتني‌ است. يكي‌ از برنامه‌هاي‌ ايشان‌ تأ‌سيس‌ حوزه‌هاي‌ علميه‌ و مدرسة‌ آموزش‌ ديني‌ بود. در اين‌ راه، با آن‌ ذائقة‌ فكري‌ و با آن‌ نوع‌ تفكر و روشن‌بيني‌ خاصي‌ كه‌ ايشان‌ داشتند، طبيعي‌ بود كه‌ عناصر منحط‌ سنتي‌ سد‌ آغازين‌ حركت‌ ايشان‌ شوند. عده‌اي‌ مقدس‌نما كه‌ جز ارتجاع‌ چيزي‌ ندارند و متأ‌سفانه‌ آن‌ را به‌ نام‌ دين‌ عرضه‌ مي‌كنند، در مقابل‌ ايشان‌ قرار گرفتند. بنابراين، تحريكات‌ تنها از جانب‌ فئودال‌ها، سردمداران‌ و سرمايه‌داران‌ لبناني‌ نبود. روحانيون‌ مقدس‌مآبي‌ كه‌ دل‌ امام‌ راحل‌ را در قم‌ و نجف‌ خون‌ كرده‌ بودند، در لبنان‌ نيز با لباس‌ و فرهنگ‌ خاص‌ آن‌جا، در مقابل‌ حركت‌ آقاي‌ صدر صف‌آرايي‌ كردند. اينها همه‌ موقعيت‌ خود را در خطر مي‌ديدند، و البته‌ گروه‌هاي‌ ديگري‌ نيز به‌ جمع‌ آنان‌ پيوستند.
از جمله‌ شاه‌ ايران‌ هم‌ وارد ميدان‌ مبارزه‌ گرديد. بنابراين‌ حركت‌ آقاي‌ صدر، خيلي‌ زود به‌ شكل‌ يك‌ حركت‌ سياسي‌ نمود پيدا كرد. ايشان‌ به‌ اروپا مي‌آمدند و در آنجا با جوانان‌ ايراني‌ و انجمن‌هاي‌ اسلامي‌ مرتبط‌ بودند. مشخص‌ بود كه‌ آنها هم‌ براي‌ اعليحضرت‌ تره‌ خرد نمي‌كردند. آقاي‌ صدر زير بال‌ و پر ايراني‌هاي‌ فراري‌ و پناهنده‌ به‌ آن‌جا را مي‌گرفتند و كمك‌ مي‌كردند. طبيعتاً‌ اين‌ مسائل‌ براي‌ سفارت‌ و رژيم‌ ايران‌ ناخوشايند بود. بگذاريد داستان‌ لطيفي‌ برايتان‌ تعريف‌ كنم.
در يكي‌ از شب‌ها كه‌ ساعت‌ حدود5/1 بعد از نيمه‌ شب‌ بود، من‌ به‌ همراه‌ يكي‌ از دوستان‌ از اروپا به‌ بيروت‌ رسيديم. مردد بوديم‌ كه‌ به‌ منزل‌ برويم‌ يا به‌ علت‌ دير وقت‌ بودن‌ تا صبح‌ صبر كنيم. از تاكسي‌ پياده‌ شديم‌ و به‌ منطقة‌ حازميه‌ كه‌ محل‌ سكونت‌ ايشان‌ بود، رسيديم. ديديم‌ چراغ‌ كتابخانة‌ ايشان‌ روشن‌ است. تصميم‌ گرفتيم‌ كه‌ خدمت‌ ايشان‌ برويم. وارد مجلس‌ شديم‌ و به‌ بالا تلفن‌ كرديم. آسانسور را از بالا باز كردند و وقتي‌ وارد دفتر شديم، ايشان‌ را بسيار خسته‌ يافتيم. من‌ واقعاً‌ وحشت‌ كردم. گويي‌ چند شبانه‌ روز نخوابيده‌ و سرپا بودند. از ديدن‌ ما خوشحال‌ شدند و دستور دادند قليان‌ را آماده‌ كنند. چاي‌ خورديم‌ و ضمنِ‌ آن‌ گفتند: خوب‌ شد آمديد. ما فردا ساعت‌ 8 صبح‌ تلفن‌ خوبي‌ داريم‌ و بهتراست‌ كه‌ شما هم‌ حاضر و ناظر باشيد. پرسيديم‌ قصه‌ چيست؟ گفتند كه‌ منصور قدر پيغام‌ داده‌ است‌ كه‌ گذرنامة‌ ايراني‌ خود را به‌ سفارت‌ بفرستيد. ايشان‌ نيز گفته‌ بودند، به‌ آقاي‌ قَدَر بگوييد فردا صبح‌ ساعت‌ 8 خودشان‌ تلفن‌ بزنند. قدر سفير وقت‌ ايران‌ در بيروت‌ بود و خيلي‌ عليه‌ آقاي‌ صدر شيطنت‌ و خباثت‌ كرد. به‌ نظر من‌ اگر مجموعه‌اي‌ از افراد دست‌ اندركار ربودن‌ آقاي‌ صدر بوده‌اند، قطعاً‌ او هم‌ در اين‌ توطئه‌ نقش‌ داشته‌ است. به‌ هر حال‌ گپ‌ زديم‌ تا ساعت‌ موعود فرا رسيد. تلفن‌ به‌ صدا درآمد و آقاي‌ صدر صحبت‌ كردند. به‌ قدر گفتند كه‌ ديروز پيغامي‌ از طرف‌ شما رسيد كه‌ مي‌خواهيد گذرنامة‌ ايراني‌ مرا پس‌ بگيريد. گفته‌ بود بله، همينطور است. آقاي‌ صدر پرسيدند اين‌ دستور از تهران‌ به‌ شما داده‌ شده‌ است، يا خود شما آن‌ را صادر كرده‌ايد؟ اگر تصميمي‌ است‌ كه‌ خود گرفته‌ايد، شما كوچك‌تر از آن‌ هستيد كه‌ بتوانيد سند ايراني‌ بودن‌ مرا مطالبه‌ كنيد. اگر هم‌ دستور از تهران‌ آمده‌ و شخص‌ اعليحضرت‌ دستور داده‌ است، خوب‌ آن‌ يك‌ امر ديگري‌ است. در آن‌ صورت، مسئله‌ به‌ اين‌ سادگي‌ها نيست. به‌ هر حال‌ گذرنامه‌ مزين‌ به‌ تاج‌ اعليحضرت‌ و از نظر شما مقدس‌ است. به‌ همين‌ جهت‌ من‌ بدون‌ تشريفات‌ آن‌ را به‌ شما تحويل‌ نمي‌دهم. بايد در يك‌ مراسمي‌ مردم‌ را دعوت‌ كنيم، جشني‌ برپا كنيم، شعاري‌ بدهيم، آتشي‌ ايجاد كنيم، و در حضور همه‌ و از جمله‌ خبرنگاران، تاج‌ اعليحضرت‌ را بسوزانيم. طبيعتاً‌ اين‌ نوع‌ برخورد، نهايت‌ تحقيري‌ بود كه‌ آن‌ روز و از آن‌ جايگاه‌ مي‌شد نسبت‌ به‌ رژيم‌ انجام‌ داد. غرض‌ آنكه‌ از طرف‌ ايادي‌ دربار و به‌ عناوين‌ و شيوه‌هاي‌ مختلف، مخالفت‌ و كارشكني‌ انجام‌ مي‌گرفت.
در بُعد عقيدتي، آموزش‌ جوان‌ها، تربيت‌ كادرهاي‌ فكري، تشكيل‌ حوزه‌هاي‌ علميه‌ و گسترش‌ فكر و فرهنگ‌ اصيل‌ اسلامي‌ در سراسر لبنان، جهان‌ عرب‌ و حتي‌ آفريقا در دستور كار ايشان‌ قرار داشت. براي‌ تحقق‌ اين‌ برنامه‌ها مؤ‌سسات‌ مختلفي‌ تأ‌سيس‌ كردند. مهم‌ترين‌ آنها مدرسه‌اي‌ بود كه‌ در جبل‌عامل‌ يعني‌ قلب‌ جنوب‌ لبنان‌ تأسيس‌ شد. اين‌ مدرسه‌ مركز بزرگي‌ بود كه‌ در آن، علاوه‌ بر آموزش‌هاي‌ فني‌ و حرفه‌اي، آموزش‌هاي‌ اصيل‌ عقيدتي‌ هم‌ رايج‌ بود. اين‌ مدرسه، در حقيقت، كارگاه‌ انسان‌سازي‌ آقاي‌ صدر بود. بزرگ‌ترين‌ فرماندهان‌ مقاومت‌ لبنان، و از جملة‌ آنان‌ آقايان‌ سيد عباس‌ موسوي‌ و سيد حسن‌ نصرا، از اين‌ مدرسه‌ برخاستند. وقتي‌ كه‌ اين‌ مدرسه‌ ساخته‌ و آماده‌ شد، دايي‌ جان‌ نامه‌اي‌ به‌ ما در اروپا نوشتند، كه‌ تا اين‌ جاي‌ كار بر عهدة‌ من‌ بود، اما از اين‌ جا به‌ بعد ديگر با شماست. كسي‌ را بفرستيد كه‌ بتواند متناسب‌ با علم‌ و فناوري‌ روز اينجا را اداره‌ كند. ما هم‌ در بين‌ دوستاني‌ كه‌ بررسي‌ كرديم، تنها كسي‌ كه‌ اين‌ توانايي‌ را در او ديديم، كه‌ پتانسيل‌ مورد نياز آقاي‌ صدر را داشت، شهيد چمران‌ بود. از اين‌ رو دست‌ به‌ دامان‌ مراكز علمي‌ آمريكا شديم‌ و دكتر مصطفي‌ چمران‌ را احضار كرديم. ايشان‌ ابتدا موقتاً‌ همراه‌ خانمشان‌ به‌ لبنان‌ آمدند، تا اوضاع‌ آنجا را بررسي‌ كنند. اما همين‌ كه‌ آمدند، با وجود اينكه‌ به‌ بچه‌هايشان، خصوصاً‌ به‌ فرزند كوچكشان، جمال، بسيار علاقه‌ داشتند، ديگر به‌ آمريكا باز نگشتند. يعني‌ به‌ رغم‌ آن‌ علاقه‌ و حساسيت‌ بسيار زياد، وقتي‌ خانمشان‌ درخواست‌ كرد تا باز گردند، زيرا بچه‌ها در اين‌ وضع‌ نمي‌توانند زندگي‌ كنند، پاسخ‌ شهيد چمران‌ آن‌ بود كه‌ اين‌ 400 كودك‌ همه‌ بچه‌هاي‌ من‌ هستند! آنها را چه‌ كنم؟
حالا كه‌ از شهيد چمران‌ ياد شد، بگذاريد خاطره‌اي‌ از عواطف‌ ايشان‌ نقل‌ كنم. يك‌ روز به‌ اتفاق‌ دكتر چمران‌ از بيروت‌ به‌ صور و به‌ مؤ‌سسه‌ مي‌رفتيم. به‌ مؤ‌سسه‌ كه‌ رسيديم، ماشين‌ را نگاه‌ داشت. پياده‌ شديم‌ و جلو رفتيم. جمال‌ پسرش‌ دويد، جلو آمد و خود را در آغوش‌ پدر انداخت. او هم‌ مثل‌ هر پدري، بچه‌اش‌ را سخت‌ در آغوش‌ كشيد. مي‌بوييد و مي‌بوسيد. ما هم‌ نگاه‌ مي‌كرديم‌ و لذت‌ مي‌برديم. اما يك‌ مرتبه‌ حالتي‌ انقلابي‌ به‌ ايشان‌ دست‌ داد. بچه‌ را زمين‌ گذاشت‌ و به‌ سرعت‌ از پله‌ بالا رفت. ما خيلي‌ شگفت‌زده‌ شديم. بالا رفتيم‌ و ديديم‌ كه‌ روي‌ مبل‌ نشسته‌ و بلند بلند گريه‌ مي‌كند. وقتي‌ علت‌ را پرسيديم، اظهار داشت: « صحنه‌اي‌ ديدم‌ كه‌ اي‌ كاش‌ مرده‌ بودم‌ و آن‌ را نمي‌ديدم. زماني‌ كه‌ جمال‌ را بغل‌ كرده‌ بودم‌ و مي‌بوسيدم، كنار ستون، بچه‌ يتيمي‌ به‌ نام‌ بلال، كه‌ اهل‌ يكي‌ از كشورهاي‌ آفريقايي‌ است، ايستاده‌ بود و با حسرت‌ به‌ جمال‌ نگاه‌ مي‌كرد. من‌ از خودم‌ بدم‌ آمد. چقدر پليدي‌ و بي‌انصافي‌ است‌ كه‌ در حضور يك‌ بچة‌ يتيم، فرزند خود را بغل‌ كردم‌ و بوسيدم. با اين‌ كاري‌ كه‌ كردم، چگونه‌ خودم‌ را ببخشم. »
با يك‌چنين‌ وضعيتي‌ خانواده‌ را رها كردند و در لبنان‌ ماندگار شدند. طبيعتاً‌ ايشان‌ هم‌ از آتش‌ كينه‌ها بي‌نصيب‌ نبودند. دشمني‌هايي‌ كه‌ با آقاي‌ صدر مي‌شد، متوجه‌ او هم‌ بود. برخي‌ از اين‌ دشمني‌ها به‌ اين‌ علت‌ بود كه‌ ايشان‌ يك‌ مبارز ايراني‌ بودند، و براي‌ رهايي‌ ايران‌ تلاش‌ مي‌كردند. شهيد چمران‌ نيز چون‌ آقاي‌ صدر، از چند طرف‌ مورد هجوم‌ و در نهايت‌ مظلوميت‌ بودند. با اين‌ حال‌ ذره‌اي‌ به‌ خود يأ‌س‌ راه‌ ندادند. هر روز قوي‌تر مي‌شدند. ايشان‌ معتقد بودند كه‌ اين‌ راه‌ حق‌ است، و اگر پيمودن‌ راه‌ حق‌ آسان‌ بود، كه‌ همه‌ اين‌ راه‌ را مي‌پيمودند.
به‌ هر حال‌ حركت‌ اساسي‌ آقاي‌ صدر ارتقاي‌ جامعة‌ شيعيان‌ لبنان‌ و نجات‌ محرومان‌ آن‌ در همة‌ ابعاد بود. حركت‌ محرومين‌ در برگيرندة‌ تمام‌ محرومان، اعم‌ از شيعه، سني‌ و مسيحي‌ بود. جملة‌ زيبايي‌ از آقاي‌ صدر به‌ ياد دارم‌ كه‌ بيان‌ مي‌كنم. ايشان‌ بعد از سازماندهي‌ حركت‌ محرومين‌ خطاب‌ به‌ محرومان‌ اظهار داشتند: « شما كه‌ در سرزمين‌ خود محروم‌ هستيد با كساني‌ كه‌ از سرزمين‌ خود محروم‌ هستند ( يعني‌ فلسطيني‌ها ) ، همگي‌ يك‌ سرنوشت‌ داريد. شما بايد همراه‌ يكديگر عليه‌ ظلم‌ و ستم‌ مبارزه‌ كنيد. انقلاب‌ فلسطين‌ انقلاب‌ و آرمان‌ ماست، و همه‌ بايد براي‌ رهايي‌ فلسطين‌ تلاش‌ كنيم. هرگونه‌ تعامل‌ با اسرائيل، به‌ هر نوع‌ و هر شكل‌ كه‌ باشد حرام‌ است. »
بُعد نظامي‌ حركت‌ آقاي‌ صدر از همين‌ رهگذر به‌ طور جدي‌ شكل‌ گرفت. همه‌ مي‌دانيد كه‌ آقاي‌ صدر بنيانگذار و مؤ‌سس‌ مقاومت‌ لبنان‌ است. ايشان‌ در اصطلاح‌ نظامي‌ فرمانده‌ بود و شهيد چمران‌ رئيس‌ ستاد ايشان. مقاومت‌ لبنان‌ اگرچه‌ از سال‌هاي‌ آغازين‌ دهة‌ هفتاد ميلادي‌ به‌ طور مخفيانه‌ شكل‌ گرفت، اما در سال‌ 1975 آقاي‌ صدر رسماً‌ مقاومت‌ لبنان‌ را اعلام‌ كردند. در زمان‌ حضور آقاي‌ صدر، عمليات‌ نظامي‌ مهمي‌ عليه‌ تجاوزات‌ اسرائيل‌ به‌ جنوب‌ لبنان‌ شكل‌ گرفت، كه‌ آزادسازي‌ شهرهاي‌ مرزي‌ طيبه‌ و بنت‌ جبيل‌ در سال‌ 1977، مقاومت‌ در برابر حملة‌ بزرگ‌ سال‌ 1978 اسرائيل‌ به‌ جنوب، از جملة‌ آنهاست. در سال‌ 1982 نيز، وقتي‌ اسرائيل‌ به‌ لبنان‌ حمله‌ كرد و تا دروازه‌هاي‌ بيروت‌ آمد، علي‌رغم‌ آنكه‌ آقاي‌ صدر ربوده‌ و دكتر چمران‌ شهيد شده‌ بود، عمليات‌ مقاومت‌ عليه‌ اشغال‌ اسرائيل‌ با حضور شاگردان‌ آنان‌ آغاز گرديد. فعاليت‌ نظامي‌ شيعيان‌ لبنان‌ در زمان‌ حضور آقاي‌ صدر به‌ گونه‌اي‌ وسعت‌ يافت، كه‌ خيلي‌ از ايراني‌هايي‌ كه‌ عليه‌ شاه‌ مبارزه‌ مي‌كردند، به‌ صورت‌ گروه‌هاي‌ مخفي‌ از طريق‌ اروپا به‌ لبنان‌ مي‌آمدند، در آنجا تعليمات‌ نظامي‌ مي‌ديدند، و سپس‌ به‌ ايران‌ باز مي‌گشتند. برخي‌ از اينها آقاياني‌ هستند كه‌ بعدها در سال‌ 57 مجموعه‌اي‌ از گروه‌هاي‌ كوچك‌ چريكي‌ را تشكيل‌ دادند، كه‌ پس‌ از انقلاب‌ به‌ « سازمان‌ مجاهدين‌ انقلاب‌ اسلامي‌ » معروف‌ شد. در واقع‌ هدف‌ از تشكيل‌ اين‌ مجموعه، ذخيرة‌ پشتوانه‌اي‌ از قوة‌ قهريه‌ بود، تا در هنگام‌ ضرورت‌ به‌ كار گرفته‌ شود. البته‌ همان‌گونه‌ كه‌ خود آقاي‌ صدر نيز پيش‌بيني‌ كردند، نهايتاً‌ سرعت‌ پيروزي‌ انقلاب‌ به‌ جايي‌ رسيد كه‌ قواي‌ مورد نياز خودش‌ را از ارتش‌ گرفت. يعني‌ به‌ تعبير خود ايشان‌ « با تسخير ارتش‌ » قدرت‌ نظامي‌ انقلاب‌ تأ‌مين‌ گرديد.
خوب‌ است‌ همين‌جا تأ‌كيد كنم‌ كه‌ آقاي‌ صدر همواره‌ دربارة‌ جوانان‌ اهتمام‌ خاصي‌ داشتند. ايشان‌ به‌ جوانان‌ و دوستاني‌ كه‌ در اروپا بودند، بي‌نهايت‌ اهميت‌ مي‌دادند. هم‌ از اين‌ جهت‌ كه‌ فكر آنها ارتقا يابد، هم‌ از اين‌ جهت‌ كه‌ مسائل‌ خود را طرح‌ كنند، و هم‌ از اين‌ جهت‌ كه‌ با مسائل‌ روز آشنا شوند. خصوصاً‌ در فضاي‌ دهه‌هاي‌ 1960 و 1970 كه‌ دوران‌ آرمان‌گرايي‌ در سراسر جهان‌ بود. جنبش‌هاي‌ آزادي‌بخش‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ به‌ عرصه‌ مي‌آمدند، تا با استفاده‌ از شور و هيجان‌ جوانان، آنان‌ را به‌ سوي‌ خود جذب‌ كنند. پرچم‌ مبارزة‌ ماركسيستي‌ و لنينيستي‌ را هم‌ به‌ خود مي‌چسباندند. در يك‌ كلام، شرايطي‌ به‌ وجود آورده‌ بودند كه‌ جوانان‌ و دانشجويان، در مقياسي‌ جهاني، پر شور و پرحركت، اما با انديشة‌ ماركسيستي‌ و لنينيستي‌ ظاهر شوند. آنان‌ اعتقاد داشتند كه‌ جهان‌ را تنها از رهگذر انديشة‌ ماركس‌ و لنين‌ مي‌توان‌ رهايي‌ بخشيد.
طبيعتاً‌ براي‌ خنثي‌ كردن‌ اين‌ فضاي‌ مسموم‌ تبليغاتي‌ در ميان‌ جوانان، خصوصاً‌ جوانان‌ ايراني، آن‌ هم‌ با امكانات‌ اندكي‌ كه‌ وجود داشت، وزنه‌هاي‌ بزرگي‌ مي‌بايست‌ وارد ميدان‌ شوند. چرا كه‌ احزاب‌ كمونيستي‌ بسيار فعال‌ بودند، همه‌ جا پول‌ خرج‌ مي‌كردند، و به‌ شدت‌ تبليغات‌ داشتند. جزوات‌ آموزشي‌ آنان‌ مرتب‌ و به‌ وفور، در اختيار دانشجويان‌ قرار مي‌گرفت. اين‌ در حالي‌ بود كه‌ چند دانشجوي‌ مسلمان، كه‌ با اعتقاد بودند، براي‌ مبارزه‌ با رژيم‌ امكاناتي‌ در اختيار نداشتند. طبيعتاً‌ اين‌ شرايط، اوضاع‌ را براي‌ يك‌ فرد مسئوليت‌ شناس، نظريه‌پرداز و معتقد به‌ آيندة‌ جوانان، بسيار دشوار مي‌كرد. اين‌گونه‌ بود كه‌ آقاي‌ صدر مسئوليت‌ بسيار سنگيني‌ را بر دوش‌ خود حس‌ كردند. به‌ همين‌ علت‌ مكرراً‌ به‌ اروپا مي‌آمدند، و با دانشجويان‌ و انجمن‌هاي‌ اسلامي‌ جلسات‌ مختلفي‌ برگزار مي‌كردند. حتي‌ گاه‌ كه‌ به‌ عنوان‌ سفرهاي‌ رسمي‌ و كوتاه‌ نيز مي‌آمدند، فرصت‌ مغتنم‌ دانسته‌ مي‌شد تا از وجود ايشان‌ استفاده‌ شود.
اين‌ جا باز نكته‌اي‌ به‌ ذهنم‌ مي‌رسد كه‌ تصور مي‌كنم‌ براي‌ شما آموزنده‌ باشد. و آن‌ مربوط‌ به‌ ساده‌زيستي‌ آقاي‌ صدر است. تصور كنيد كه‌ آقاي‌ صدر در مقام‌ يكي‌ از رهبران‌ برجستة‌ جهان‌ عرب، و به‌ عنوان‌ شخصيتي‌ كه‌ در لبنان‌ آن‌ جايگاه‌ منحصر به‌ فرد را داشت، به‌ دعوت‌ دولت‌ آلمان‌ به‌ آنجا مي‌آيد. به‌ طور معمول‌ ماشين‌هاي‌ تشريفات‌ ايشان‌ را به‌ سمت‌ هتل‌هاي‌ درجه‌ يك‌ و گران‌ قيمت‌ مي‌بردند. اما ايشان‌ با حداكثر دو نفري‌ كه‌ در هر سفر همراهشان‌ بودند، بعد از اتمام‌ ملاقات‌ها خداحافظي‌ مي‌كردند، به‌ منزل‌ دانشجويي‌ ما مي‌آمدند، و در كنار همان‌ سفرة‌ محقر ما مي‌نشستند. سفرة‌ ما روزنامه‌ بود. پهن‌ مي‌كرديم‌ و با هم‌ غذا مي‌خورديم. شب‌ و روز را اين‌گونه‌ با ما زندگي‌ مي‌كردند. اين‌ ساده‌زيستي‌ ايشان‌ خيلي‌ آموزنده‌ بود. چند وقت‌ پيش‌ همسرم‌ به‌ يادم‌ آورد، كه‌ در يكي‌ از سفرها كه‌ به‌ منزل‌ ما آمده‌ بودند، حتي‌ به‌ اندازة‌ كافي‌ پول‌ نداشتيم‌ تا حداقل‌ كمي‌ بادمجان‌ بخريم‌ و براي‌ ايشان‌ شامي‌ حاضري‌ تهيه‌ كنيم. از يكي‌ از بستگان‌ كه‌ اگر اشتباه‌ نكنم‌ خانم‌ ايشان‌ است، شنيدم‌ كه‌ روزي‌ براي‌ ايشان‌ يك‌ ميز ناهارخوري‌ هديه‌ فرستادند. دايي‌ جان‌ وقتي‌ به‌ منزل‌ آمدند، و ديدند كه‌ ميز ناهارخوري‌ هديه‌ آورده‌اند، توصيه‌ مي‌كنند كه‌ زود اين‌ را برداريد. در توجيه‌ اين‌ امر مي‌گويند، بالاخره‌ ميز كه‌ به‌ تنهايي‌ فايده‌ ندارد؛ چنين‌ ميزي‌ روميزي‌ مي‌خواهد، اطرافش‌ نياز به‌ صندلي‌ دارد، متناسب‌ با آن‌ پرده‌ مي‌خواهد، براي‌ زيرش‌ به‌ فرش‌ نياز است، غذايي‌ كه‌ روي‌ آن‌ چيده‌ مي‌شود بايد با آن‌ متناسب‌ باشد، و بالاخره‌ همه‌ چيز بايد با آن‌ هماهنگ‌ باشد، و اين‌گونه‌ آنچه‌ نبايد، از همين‌ جا شروع‌ خواهد شد. بنابراين‌ بهتر است‌ از همين‌ ابتدا آن‌ را رد كنيم.
بگذاريد در همين‌ باره‌ موارد ديگري‌ را نيز برايتان‌ تعريف‌ كنم. خانة‌ آقاي‌ صدر كه‌ در طبقة‌ بالاي‌ مجلس‌ اعلاي‌ شيعه‌ بود، بسيار بسيار ساده‌ بود. اصلاً‌ نمي‌توانيد تصور كنيد كه‌ چگونه‌ شخصي‌ با اين‌ موقعيت‌ اجتماعي‌ در كنفرانس‌ها و سران‌ عرب، در زندگي‌ خصوصي‌ خود تا اين‌ اندازه‌ ساده‌ زيست‌ كند. يكي‌ از آقاياني‌ كه‌ با ايشان‌ دربارة‌ آقاي‌ صدر مصاحبه‌ شده‌ است‌ كه‌ تصور مي‌كنم‌ آقاي‌ موسوي‌ اردبيلي‌ است، اظهار داشتند كه‌ آقاي‌ صدر همة‌ خصوصيات‌ خوب‌ پدرشان‌ را از ايشان‌ به‌ ارث‌ برده‌ بودند. اين‌ سخن‌ واقعاً‌ درست‌ است. براي‌ نوه‌هاي‌ كوچك‌تر كه‌ مرحوم‌ آيت‌ا صدر را درك‌ نكردند، شايد اين‌ سؤ‌ال‌ مطرح‌ باشد كه‌ مگر آيت‌ا صدر چگونه‌ زندگي‌ مي‌كردند؟ دو نمونة‌ كوچك‌ برايتان‌ عرض‌ كنم‌ كه‌ از نزديكان‌ خود شنيدم:
اوايل‌ تابستان‌ يكي‌ از سال‌ها، آقاي‌ صدر بزرگ‌ به‌ خانم‌ مي‌گويند كه‌ امسال‌ بگوييد تابستان‌ يخ‌ نخرند. زيرا اول‌ پاييز قرار است‌ كه‌ فلان‌ دختر ازدواج‌ كند، و براي‌ جهيزية‌ او بايد تدارك‌ ببينم. توجه‌ داشته‌ باشيد كه‌ ايشان‌ مرجع‌ جهان‌ تشيع‌ است. آن‌ زمان‌ يخچال‌ نبود. به‌ همين‌ جهت‌ آيت‌ا صدر به‌ همسرشان‌ مي‌گويند سه‌ ماه‌ تابستان‌ را يخ‌ تهيه‌ نكنيد، چون‌ فلان‌ صبيه‌ قرار است‌ ازدواج‌ كند، و در عوض‌ مقداري‌ جهاز براي‌ او تهيه‌ كنند. با افتخار خدمت‌ شما برادران‌ و خواهران‌ عرض‌ مي‌كنم‌ كه‌ مادر گرامي‌ همسر رئيس‌ جمهور عزيز شما، جناب‌ آقاي‌ خاتمي، وقتي‌ مي‌خواستند ازدواج‌ كنند سه‌ ماه‌ يخ‌ مصرف‌ نشد تا بتوانند جهازي‌ مختصر براي‌ ايشان‌ تهيه‌ كنند. و باز خود به‌ ياد دارم‌ كه‌ موقع‌ ازدواج‌ يكي‌ ديگر از خاله‌ها، چند تا مرغ‌ فروخته‌ شد تا كمي‌ جهاز تهيه‌ كنند. اين‌ خصلت‌ ساده‌زيستي‌ آقاي‌ صدر، در عين‌ آن‌ بلند نوازي، بلند فكري، مناعت‌ طبع‌ و عزت‌ نفس‌ ايشان‌ كه‌ واقعاً‌ مثال‌ زدني‌ است، حقيقتاً‌ زيبا و باشكوه‌ است. متأ‌سفانه‌ وقت‌ كم‌ است، اما تصور مي‌كنم‌ كه‌ اين‌ حرف‌ها، خصوصاً‌ براي‌ نسل‌ جوان‌ ما، لازم‌ و شنيدني‌ است.
برادر كوچكي‌ دارم‌ كه‌ دو سال‌ از من‌ كوچك‌تر است. بعد از ظهر ساعت‌ 2 و 3 بود كه‌ در باغچة‌ منزل‌ آيت‌ا صدر با هم‌ بازي‌ مي‌كرديم. او از درخت‌ بالا رفته‌ بود. من‌ هم‌ شيطان‌ بودم‌ و اجازه‌ نمي‌دادم‌ پايين‌ بيايد. كمي‌ بگو مگو كرديم‌ و داد و بيداد به‌ راه‌ انداختيم. اتاقي‌ كه‌ آقاي‌ صدر در آنجا استراحت‌ مي‌كردند، پنجره‌اي‌ داشت‌ كه‌ رو به‌ باغچه‌ باز مي‌شد. آقاي‌ صدر بدون‌ توجه‌ به‌ كسي‌ كه‌ دارد سر و صدا مي‌كند، آمدند و با صداي‌ نيمه‌ بلندي‌ گفتند: « چه‌ خبره؟ » برادر پنج‌سالة‌ من‌ از همين‌ كلام‌ مختصر ناراحت‌ مي‌شود. مي‌رود، قهر مي‌كند و مدتي‌ نمي‌آيد. يك‌ بار مرحوم‌ آقا از مادرم‌ سؤ‌ال‌ مي‌كنند، آقا جواد كجاست؟ نمي‌بينمش. ايشان‌ هم‌ عذري‌ مي‌آورند كه‌ نشده‌ اين‌ جا بيايد. سه‌ چهار روزي‌ مي‌گذرد. باز مي‌پرسند: « چرا سيد جواد را نمي‌بينم؟ » من‌ هم‌ گفتم، از آن‌ روزي‌ كه‌ شما دعوايش‌ كرديد، با شما قهر كرده‌ است. پرسيدند كدام‌ روز دعوايش‌ كردم؟ گفتم‌ همان‌ روزي‌ كه‌ در باغچه‌ بازي‌ مي‌كرديم. همان‌ شب‌ در منزل‌ نشسته‌ بوديم‌ و شام‌ مي‌خورديم، كه‌ آقاي‌ صدر عصازنان‌ آمدند. آن‌ روزها به‌ سبب‌ ناراحتي‌ قلبيي‌ كه‌ داشتند پزشكان‌ راه‌ رفتن‌ را برايشان‌ ممنوع‌ كرده‌ بودند. با اين‌ حال‌ آمدند. به‌ استقبال‌ ايشان‌ رفتيم. گفتند آقا جواد كجاست؟ من‌ براي‌ ديدن‌ آقا جواد آمدم. و اين‌ بزرگواري‌ ايشان‌ بود.
امام‌ موسي‌ صدر نيز همان‌ خصوصيات‌ پدر بزرگوارشان‌ را داشتند. همان‌طور كه‌ آقاي‌ موسوي‌ اردبيلي‌ گفتند، ايشان‌ واقعاً‌ شبيه‌ آيت‌ا صدر بودند. اين‌گونه‌ خصوصيات‌ بايد گفته‌ شود، تا معلوم‌ شود در وجود اين‌ پدر و پسر چه‌ ويژگي‌هاي‌ درخشاني‌ نهفته‌ بود.
من‌ ترجيح‌ مي‌دهم‌ بقية‌ سخنانم‌ را در ميزگرد مطرح‌ كنم. دو سه‌ نكته‌ را از ميان‌ يادداشت‌هايم‌ انتخاب‌ مي‌كنم‌ و به‌ صحبت‌هايم‌ خاتمه‌ مي‌دهم.
در مورد كارشكني‌هايي‌ كه‌ براي‌ ايشان‌ شد، بايد بگويم‌ در مقاطع‌ خاصي‌ به‌ حدي‌ نامردي‌ها بالا گرفت، كه‌ حتي‌ براي‌ برخي‌ دوستان‌ ايشان‌ در ايران‌ مسئله‌ مبهم‌ شده‌ بود. از يك‌ طرف‌ تبليغات‌ چپي‌ها و ماركسيست‌ها، از طرف‌ ديگر تبليغات‌ راديوهاي‌ بيگانه، از يك‌ سو كارشكني‌ها و تهديدات‌ رژيم‌ شاه، و از سوي‌ ديگر كم‌لطفي‌ برخي‌ ايراني‌هاي‌ مقيم‌ آنجا، كه‌ براي‌ خود ادعاهايي‌ داشتند. كساني‌ كه‌ فكر مي‌كردند مي‌توانند صاحب‌ شخصيت‌ و عنوان‌ باشند، اما وجود آقاي‌ صدر باعث‌ شده‌ كه‌ آنها گُل‌ نكنند. طرف‌ يك‌ جوان‌ 35 يا 36 ساله‌ بود، قدري‌ درس‌ خوانده‌ و فكر كرده‌ بود كه‌ لبنان‌ كشوري‌ است‌ كه‌ مي‌تواند خود را در آن‌ به‌ عنوان‌ يك‌ متفكر، صاحب‌ انديشه‌ و بنيانگذار يك‌ مكتب‌ فلسفي‌ مطرح‌ كند. و چون‌ كسي‌ دورش‌ را نگرفته‌ بود، تصور مي‌كرد كه‌ علت‌ اين‌ بي‌توجهي‌ وجود آقاي‌ صدر است. اين‌ دسته‌ از افراد، از انجام‌ هيچ‌گونه‌ كارشكني‌ در مورد آقاي‌ صدر فروگذاري‌ نكردند. در حوادث‌ لبنان، خصوصاً‌ در ماجراي‌ جنگ‌ داخلي‌ و دعواي‌ فلسطيني‌ها و لبناني‌ها، عده‌اي‌ از ايران‌ رفته‌ بودند تا اوضاع‌ را بررسي‌ كنند. در يكي‌ از نامه‌هايي‌ كه‌ دكتر چمران‌ برايمان‌ نوشت، تعريف‌ كرد كه‌ پيش‌ فلان‌ آقا آمده‌ بودند و او بدون‌ آنكه‌ حقيقت‌ را بگويد، كه‌ شيعيان‌ كجا هستند و پايگاهشان‌ كجاست‌ و چه‌ مي‌كنند، گروه‌ تحقيق‌ را در منطقه‌اي‌ ديگر چرخانده‌ و بعد هم‌ به‌ سوريه‌ برگردانده‌ و گفته‌ بود، آقاي‌ صدر در اينجا هيچ‌ نقشي‌ ندارد. و يا اينكه‌ آقاي‌ صدر به‌ مردم، آرمان‌ و انقلاب‌ فلسطين‌ خيانت‌ كرده‌ است. البته‌ اين‌ قبيل‌ افراد هيچ‌ گاه‌ باور نكردند، كه‌ آفتاب‌ براي‌ هميشه‌ پشت‌ ابر پنهان‌ نخواهد ماند.
فلسطيني‌ها خود چه‌ آن‌ ايام، و چه‌ طي‌ ساليانِ‌ پس‌ از آن، همواره‌ تصريح‌ كردند كه‌ در تمام‌ اردوگاه‌ها و در تمام‌ مراحل، جوانان‌ امل‌ و شيعيان‌ پيش‌مرگ‌ آنان‌ بوده‌اند، آنان‌ را ميهمان‌ خودشان‌ مي‌دانستند، و در مقابل‌ ارتشِ‌ بيگانه‌ و فالانژيست‌ها از آنها دفاع‌ مي‌كردند. اصولاً‌ يكي‌ از تلاش‌هاي‌ مستمر آقاي‌ صدر اين‌ بود كه‌ فلسطيني‌ها و لبناني‌ها به‌ جان‌ هم‌ نيفتند. اين‌ در حالي‌ بود كه‌ اسرائيل‌ با تمام‌ وجود تلاش‌ كرد تا آنها را به‌ جان‌ هم‌ بيندازد، تا بعد بتواند آنها را قلع‌ و قمع‌ كند. در اين‌ زمينه‌ حوادثِ‌ بي‌شماري‌ اتفاق‌ افتاد، كه‌ من‌ با ذكر يك‌ خاطره‌ مطلب‌ را تمام‌ مي‌كنم.
آقاي‌ صدر مرتب‌ به‌ ياسر عرفات‌ تذكر مي‌دادند كه‌ مراقب‌ باشيد و در دام‌ تحريكات‌ فالانژيست‌ها نيفتيد. اسرائيلي‌ها درصددند بين‌ شما دعوا راه‌ بيندازند. به‌ محض‌ اينكه‌ بين‌ شما و لبناني‌ها گلوله‌اي‌ رد و بدل‌ شود، تبليغات‌ راه‌ مي‌اندازند كه‌ فلسطيني‌ها در اينجا به‌ اسم‌ ميهمان‌ آمده‌اند، اما خود اشغالگر شده‌اند. فالانژيست‌ها بي‌هيچ‌ بهانه‌اي‌ مي‌گفتند، وجود فلسطيني‌ها باعث‌ شده‌ است‌ تا اسرائيل‌ زمين‌هاي‌ ما را بمباران‌ و خانه‌هاي‌ ما را ويران‌ كند. حالا بعد از درگيري‌ طبيعتاً‌ مشكل‌ دو چندان‌ مي‌شود. يكي‌ از روزها فالانژيست‌ها به‌ اتوبوس‌ حامل‌ فلسطيني‌ها حمله‌ مي‌كنند. آنها قصد داشتند با عمل‌ متقابل‌ پاسخ‌ بدهند، اما با فشار آقاي‌ صدر از اين‌ كار جلوگيري‌ شد.
از حسنِ‌ تصادف‌ بنده‌ و يكي‌ از دوستان‌ نيز در آن‌ ماجرا حضور داشتيم. ساعت‌ 1 بعد از نيمه‌ شب‌ بود كه‌ دايي‌ جان‌ گفتند، همگي‌ برخيزيد تا برويم. ياسر عرفات‌ درخواست‌ كرده‌ تا با او ملاقاتي‌ داشته‌ باشيم. اسم‌ ياسر عرفات‌ را كه‌ مي‌شنويد، شخصيت‌ امروز او در ذهنتان‌ جلوه‌ نكند. او آن‌ روز يك‌ آدم‌ ضعيف‌ و لرزان‌ و ذليل‌ نبود، كه‌ تنها ادارة‌ چند پاسگاه‌ به‌ او سپرده‌ شده‌ باشد. ياسر عرفات‌ آن‌ سال‌ها يك‌ قهرمان‌ و اسطورة‌ مقاومت‌ و شخصيت‌ درخور اعتنايي‌ بود كه‌ هركس‌ از هرگوشة‌ دنيا سعي‌ مي‌كرد امضايي‌ از او داشته‌ باشد، يا به‌ نوعي‌ ملاقاتي‌ با او داشته‌ باشد، يا عكسي‌ با او به‌ يادگاري‌ بگيرد. عرفات‌ آن‌ دوران‌ يك‌ چنين‌ قهرماني‌ بود. به‌ هر حال‌ به‌ ديدار او رفتيم. به‌ اتاق‌ كه‌ وارد شديم، بسيار مضطرب‌ و پريشان‌ قدم‌ مي‌زد. به‌ آقاي‌ صدر رو كرد و با حالت‌ پرخاشگري‌ گفت: « تو دايم‌ مي‌گويي‌ سكوت‌ كن! سكوت‌ كن! تحمل‌ كن! تحمل‌ كن! ببين‌ چي‌ براي‌ من‌ كادو فرستاده‌اند؟ » كارتوني‌ بود كه‌ بسيار زيبا بسته‌بندي‌ شده‌ بود. درِ‌ آن‌ را باز كرديم. سر يك‌ كودك‌ شش‌ ماهة‌ فلسطيني‌ را بريده‌ بودند، توي‌ چفيه‌ بسته‌بندي‌ كرده‌ بودند و از طرف‌ فالانژيست‌هاي‌ لبنان‌ براي‌ ياسر عرفات‌ فرستاده‌ بودند! لحظة‌ ناراحت‌ كننده‌اي‌ بود. آقاي‌ صدر گفتند: تو شخصيتي‌ انقلابي‌ هستي؛ يك‌ فرمانده‌ و يك‌ قهرمان‌ هستي. اگر الاَّن‌ بجنگي، يك‌ فرماندة‌ قهرمان‌ هستي، اما اگر نجنگي، يك‌ مجاهد قهرمان‌ خواهي‌ بود. مواقعي‌ هست‌ كه‌ نجنگيدن، سخت‌تر از جنگيدن‌ است. مواقعي‌ هست‌ كه‌ يك‌ مجاهد قهرمان‌ نبايد دست‌ به‌ اسلحه‌ ببرد. الاَّن‌ يكي‌ از آن‌ مواقع‌ است.
به‌ هر حال‌ اين‌ مسائل‌ وجود داشت. در رابطه‌ با انقلاب‌ اسلامي، چون‌ فرصت‌ اندك‌ است، طبيعتاً‌ نمي‌توانم‌ همة‌ مطالب‌ و ناگفته‌هاي‌ خود را بيان‌ كنم. بنابراين‌ به‌ اين‌ مقدار كه‌ تنها مقدمه‌اي‌ بود، كفايت‌ مي‌كنم. اما همين‌جا به‌ شما مژده‌ مي‌دهم‌ كه‌ اين‌ مطالب‌ را تنظيم‌ كرده‌ام، و ان‌ شأ ا در آيندة‌ نزديك‌ منتشر خواهد شد. همين‌قدر مي‌گويم‌ كه‌ امام‌ موسي‌ صدر نسبت‌ به‌ مسائل‌ انقلاب، همگام‌ با دكتر بهشتي، در هر سه‌ بُعد سياسي‌ و فكري‌ و نظامي، فعاليت‌هاي‌ زيادي‌ كردند. اين‌ دو تن‌ با هم‌ بسيار نزديك‌ و همفكر بودند. و در جريان‌ مسائل‌ يكديگر قرار داشتند. به‌ محض‌ اينكه‌ به‌ دستور صدام‌ ارتباط‌ امام‌ خميني‌ ( ره‌ ) را با جهان‌ خارج‌ قطع‌ كردند، اولين‌ بيانيه‌ را آقاي‌ صدر صادر كردند. خانة‌ امام‌ را بستند تا صداي‌ امام‌ به‌ خارج‌ نرسد. اما متوجه‌ شدند كه‌ با كمك‌ آقاي‌ صدر، همان‌ فرياد با مقياسي‌ بالاتر، از كشورهاي‌ عربي‌ و اروپايي، در فضاي‌ جهاني‌ طنين‌ افكند. متأ‌سفانه‌ اندكي‌ پيش‌ از آنكه‌ امام‌ به‌ فرانسه‌ عزيمت‌ كنند، آقاي‌ صدر به‌ سفر ليبي‌ رفتند كه‌ تا الان‌ از آنجا باز نگشته‌اند. از حوصله‌تان‌ متشكرم‌ كه‌ با وجود خستگي، لطف‌ كرديد و به‌ صحبت‌ها گوش‌ داديد