|
دکتر حسین کنعان،
نماینده سابق پارلمان لبنان و از همراهان و نزدیکان امام صدر
ماه رمضان بود و من و امام در شهر الزهرا تنها بودیم. [ساعاتی
قبل از سفر] امام منتظر بودند تا همسفرانشان از راه برسند. روی
پلههای ساختمان ایستاده بودیم. امام عبایش را از دوش برداشت و
آن را روی پلهها پهن کرد و فرمود: بنشین! من با حالتی خجالت
زده، با خودم گفتم: چطور میتوانم بر روی عبای امام بنشینم؟!
ولی امام اصرار داشت. ایشان همواره اخلاق و رفتاری همچون
پیامبران داشتند. در آن لحظات، با من دربارة جنبش محرومین و
برخی اشخاص سخن گفتند، اما دغدغة اصلی ایشان، اوضاع جنوب و
رویدادهای آن بود. در مورد مسائل همیشگی بحث كردیم، اما
احساس میكردم امام برخلاف
همیشه، ناراحت و گرفته است. گویی آن سفر برایش یك اجبار بود و
حالتی را كه همیشه در ایشان مشاهده میكردیم، در آن لحظات
نمیدیدم. پس از حدود نیم ساعت، امام از جا برخاست
و گفت: شما به خانه بروید و من هم قبل از سفر یك چرت میزنم!
گفتم: كجا میخواهید بخوابید؟ گفت: روی صندلی! گفتم: آقا جان!
اجازه بدهید بمانم و برای بدرقة شما به فرودگاه بیایم. ولی
ایشان اصرار كرد كه بروم. ساعت حدود 3 بعدازظهر بود.
نخستین بار بود كه هنگام
خداحافظی با امام، اشك از چشمانم سرازیر میشد، زیرا اولین بار
بود كه ایشان هنگام وداع، سر و كتف مرا بوسیدند؛ و آن آخرین
باری بود كه ایشان را دیدم. وداع تلخ و دردناكی
بود و من هنوز به آن سفر و به فرجام آن میاندیشم.
|