New Page 3

 

می‌خواهی فلافل بخوريم؟

 
 

-----------------------------------------------

 
 

راننده امام موسی صدر
منبع: گفتگوهای موسسه روایت فتح

 
 

-----------------------------------------------

 
 

... يکی از روزها حدود ساعت 12 شب سيد موسی به من گفت: من را نزد ابوابراهيم، شيخ محمد مهدی شمس الدين، که در «دکرانه» بود ببر. ايشان گفت: پيش از رفتن، شام نخوريم؟ گفتم: چرا. گفت: چيزی در خانه برای خوردن نيست. گفتم: می‌دانم. گفت می‌خواهی فلافل بدهی بخوريم؟ گفتم: بله. گفت: از کجا می خری؟ مغازه کوچکی به نام «ريس» نزديک بيمارستان «بربير» بود که هنوز هم هست، گفتم: از آن جا. گفت: خيلی خوب، آن جا فلافل خوبی دارد. وقتی به آن جا رسيديم ساعت 12 يا 1 نيمه شب بود. سيد موسی به من گفت: چکار می‌کنی، من پول ندارم. گفتم: من هم پول همراهم نيست. گفت: می‌توانيم تا صبح صبر کنيم و چيزی نخوريم! گفتم: چرا، می شود. همين طور هم شد. ما و فرزند ايشان بدون غذا مانديم. من برای شام به فرزندشان ذرت دادم. مصيبت بود....