New Page 3

 

خوش مشرب و پرجذبه

 
 

-----------------------------------------------

 
 

بهمن فروتن ،سرمربی تیم فوتبال شموشک نوشهر
روزنامۀ اعتماد

 
 

-----------------------------------------------

 
 

...دوران کودکی ام در مدرسه فرانسوی ها در تهران گذشت. در پنج سالگی پدرم از مادر حقیقی ام جدا شد و یک زن فرانسوی گرفت. او هم در حق من مادری کرد و با اینکه از نوجوانی پیش مادر خودم برگشتم ولی خانم «مونیک سونیه» را فراموش نکردم و الان خانه پدری ام در کرج را به او بخشیده ام. سال چهارم دبستان بودم که پدرم از تهران منتقل شد به قم، به عنوان دبیر زبان مدرسه «حکیم نظامی» قم سال 1336 بود. در آن یک سالی که قم بودیم مدرسه نمی رفتم و در خانه درس می خواندم. به همین خاطر بیشتر اوقاتم را با دوستان و همکاران پدرم می گذراندم از جمله امام موسی صدر و شهید بهشتی. پررنگ ترین خاطره من از این دو بزرگوار در واقع یک جور پارادوکس بود که از دوره بچه سالی همین طور در ذهنم مانده است. یک روز دم دمای ظهر بود که داشتم در حیاط مدرسه با تیروکمان گنجشک می زدم. آقای بهشتی داشتند رد می شدند، چشم غره یی رفتند و گفتند: «عموجان چرا گنجشک ها را می زنی؟ اسلام می گوید فقط هر وقت نیاز داشتی شکار کن.» خلاصه یک دعوای پدرانه کردند و تمام شد. چند روز بعد با پدرم همراه آقای صدر و خواهرزاده های شان برای شکار «کل» رفتیم اطراف قم. پدرم و خواهرزاده های آقای صدر رفتند دنبال شکار و من و امام موسی ماندیم زیر سایه یک درخت. من بچه بودم و بی تابی می کردم. امام موسی هم به شوخی گفتند؛ «عموجان ما اینجا می مانیم. عرقش را آنها می ریزند، دل و جگرش را ما می خوریم.»
خدابیامرزدشان، خیلی خوش مشرب و خیلی با جذبه بودند. هر وقت شکار می رفتیم، سر سفره کنارشان می نشستم و دستم را تکیه می دادم به پای ایشان و همین طور محو تماشای چشم های آبی امام موسی صدر می شدم و در ذهنم مدام با خودم کلنجار می رفتم که بالاخره شکار کردن خوب است یا بد و این تناقض تا امروز هم در من مانده است. چیز دیگری که از آن دوره به یادم مانده دموکراسی بومی و نه غربی جامعه آن زمان است. در شهری مذهبی مثل قم پدر من که عقاید دست چپی داشت اینقدر راحت با امام موسی صدر و شهید بهشتی معاشرت می کردند، یک بار آقای بهشتی پایین پله های مدرسه حکیم نظامی ایستاده بودیم که پدرم از راه رسید. آقای بهشتی یواشکی در گوشم گفت «عموجان می خواهی سر به سر بابایت بگذاریم؟» وقتی پدرم جلو آمد ایشان گفتند؛ «آقای فروتن شما باید 20 تومان برای انتشار یک نشریه ضدکمونیستی به مدرسه کمک کنید.» پدرم از این موضوع عصبانی شد ولی بعداً فهمیدم عصبانیتش نه به خاطر ضدکمونیستی بودن نشریه بلکه به خاطر آن 20 تومان پول بوده است. من هنوز هم از روابط صمیمانه 50 سال پیش جامعه ایران صفات و فضای خوب انسانی را به یاد دارم.
من تفاوتی بین آدم های آن دوران نمی دیدم، با اینکه لباس ها و عقایدشان ممکن بود با هم فرق داشته باشد ولی با هم یکرنگ بودند. هرچه فکر می کنم نمی توانم بین امام موسی صدر با آن چهره نورانی، صدای گیرا و عمامه و عبای روحانی اش و مثلاً پدرم که یک فرهنگی کت و شلوار پوش و کراواتی بود و تیپی معمولی داشت تفاوت رفتاری و اجتماعی خاصی قائل شوم. پدرم امام موسی صدر را خیلی دوست داشت ولی زمانه و بعدها انقلاب ما را از هم دور کرد و هیچ وقت نتوانستم درست بفهمم چگونه آدمی با عقاید توده یی آنقدر به یک روحانی شیعه علاقه دارد.