|
علی(ع) موحد بود و بس |
|
سخنرانی امام موسی صدر بمناسبت سالروز ميلاد اميرالمؤمنين علی عليه السلام در شهر کاشان در سال 1349 بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين و الصلوة والسلام علي سيدنا و نبيناو مو لانا محمد(ص) و علي اله الطيبين الطاهرين. قبل از هر چيز در ابتدای اين مجالی كه براي بنده افتخار سخنرانی ارزانی داشته و در عين حال افتخار ديدار کاشان، اين شهر عظيم و مقدس. دارالمؤمنين و دارالعلم، را نصيب کرده، از آقاياني كه مسبب اين دعوت و اين افتخار بوده اند، تشكر مي كنم و دوست دارم خدمت آقايان عرض بكنم دعوت بنده كه ساكن لبنان هستم و يا آقاي صدر بلاغي كه مسافرتهايي به خارج كرده اند، به اين مجلس و براي اين مناسبت عزيز، معنايش اين نيست كه اينجا كسي نيست تا صحبت يا سخنراني بكند. در همه جا خداوند رجال خودش را گماشته است و اميرالمؤمنين رهبران مردم را تأييد مي كند. حجت بر نتيجه موفق عمل آقايان، همين ايمان مردم است كه نتيجه جهاد و جهد و تلاش علماي سابقين و حاضرين اين شهر مقدس است. منتهي اين كار سنت بسيار جالب و مفيدي است كه حضار و هموطنان بتوانند مؤمنين، شيعيان و روحانيون خودشان را در هر جا كه هستند، بشناسند. براي شما چقدر دلپذير است كه بدانيد يك نفر روحاني، يك نفر عالم ديني از ايران مي رود به لبنان و بدانيد كه در لبنان هفتصد هزار نفر شيعه زندگي مي كند. شيعياني كه حضرت صادق(ع) از آنها به شيعيان محكمي تعبير مي كند كه در روز غربت دين و مذهب، دين را تنها نمي گذارند. شيعياني كه از بركات وجودي صحابي بزرگ، حضرت ابوذر(ع) به وجود آمده اند. براي شما خيلي دلپذير است كه بدانيد در لبنان هم شيعه هست و يك روحاني با همان شكلي كه امروز پيش شماست، آنجا دارد كار مي كند. و بدانيد كه همانگونه كه قلبهاي شما با نام عزيز اميرالمؤمنين به ارتعاش در مي آيد، همچنين در جاهاي ديگر، در اروپا، در هامبورگ در همه جاي دنيا مردمي به اين نام مقدس عشق مي ورزند و به اين شخصيت بزرگ احترام مي گذارند. پس اگر ما به اين مجلس مي آييم، فكر مي كنيم كه اين داد و ستد، اين آشنايي، اين بحث تازه و ارائه اطلاعات آن ديار و بيان مناظر جديد، در تقويت ايمان مردم و تربيت آنها اثر بهتري دارد. والا ما خود آنچه داريم از اين ديار برده ايم، در همين جاها خوانده ايم و پيش همين استادها فراگرفته ايم. چيز تازه اي نداريم براي آقايان عرض كنيم. شايد منبر بنده يا صحبت بنده از نظر شما حاوي يك چيز تازه باشد؛ گاهي از رو مي خوانم، روضه ندارد، مقدمه ندارد، آواز ندارد، تصوير و صوت ندارد، مي خواهيم كمي حرف بزنيم، اميدوارم كه بتوانم در اين روز مبارك جزيي از حق اين پيشواي بزرگ را كه به نام ناميش و به نام ولادتش اين مجلس عظيم را برپا كرده ايم، ادا كنم و جملگي از بركات اين بزرگوار توشه اي برگيريم. چرا كه براي كار در لبنان خيلي به توشه و كمك احتياج داريم. در صف اول جنگيم، سينه به سينه با دشمن واقع شده ايم. اميدوارم از ايمان شما برادران در قلبم توشه اي جمع كنم تا بتوانيم در آنجا كار بيشتري بكنيم. در هر صورت از آقايان كه قبول زحمت فرموده اند و تشريف آورده اند، تشكر مي كنم. وارد صحبتمان شويم. درباره اميرالمؤمنين(ع) بحث هاي زيادي شده. شما حتماً هر كدامتان صدها منبر درباره اين امام بزرگ شنيده ايد. هر كدام از شما صدها منقبت و روايت و فضليت از اين مرد در ذهن داريد . هر كدام از شما كتاب يا كتابهاي فراوان درباره اين امام نامي، پيشواي بزرگ انسان ها در خانه داريد . بنابراين ما چه مي توانيم بگوييم كه تازه باشد. درباره اميرالمؤمنين حرف تازه اي نداريم. شنيده ام اين روايت را(خودم البته نديده ام) كه در شب معراج حضرت رسول اكرم(ص) در آن شهودي كه داشتند، به هر معنايي كه شهود حضرت در شب معراج بوده، در آن شهودي كه داشتند، مي بينند هزاران شتر و هزاران هزار كتاب در حال حركتند. وقتي از آنها مي پرسند، گفته مي شود: اينها فضايل علي است. حالا اين روايت درست يا نادرست،اگر ما خودمان بياييم و حساب كنيم و كتاب هايي كه درباره امام ما نوشته شده، جمع كنيم و بار شتر كنيم، آيا صدها قطار شتر ا ز اين كتابها به وجود نمي آيد؟ آيا كتابخانه هاي عظيم درباره امام نوشته نشده و وجود ندارد؟ تصور نكنيد آنها كه كتابهايي درباره اميرالمؤمنين(ع) نوشته اند همه پيروان او هستند يا همه شيعيان اويند. آنچه مسيحيان و ساير فرق درباره علي(ع) نوشته اند، خيلي بيشتر از آن چيزي است كه شيعه نوشته است. تعبيراتي كه بزرگان مسيحي درباره اميرالمؤمنين مي كنند، آنقدر جالب است كه هيچ وقت از ذهن خوانندگان اين كتاب ها، فراموش نمي شود . از اين گذشته در دو سال پيش، به بنده در لبنان ابلاغ شد كه مؤسسه يونسكو(لابد آقايان شنيده اند كه يونسكو يك مؤسسه فرهنگي تابع سازمان ملل متحد است و شما مي دانيد سازمان ملل مؤسسه جهاني است كه همه كشورهاي جهان در آن عضوند و مهم ترين و عظيم ترين مؤسسات دنيا است. يكي از شاخه هاي آن كه به امور فرهنگي را رسيدگي مي كند، سازمان يونسكو نام دارد) تصميم گرفته است كه هفته اي(يعني هفت روز) را به نام تجليل از مقام مقدس اميرالمؤمنين برپا كند و از دانشمندان بزرگ دنيا خواسته است كه هر كدام درباره يك موضوع از درياي بيكران اميرالمؤمنين(ع) مقاله بنويسند. اينجا هم به بعضي از آقايان ابلاغ شده بود كه خودشان را براي اقامه چنين مجلسي آماده كنند. حالا ما در مقابل اين درياي با عظمت و يا به تعبيري كه آقايان در آگهي خود نوشته اند «لايتناهي» چه بايد بگوييم؟ كدام بعد امام را مورد بحث قرار دهيم؟ بنده برحسب ذوقم يك نكته اي را مورد توجه و برای صحبتم قرار داده ام كه به نظرم نكته آموزنده اي است، جنبه تربيتي دارد، به كار روزمره ما مي خورد. اميدواريم هديه متواضعانه اي از من به پيشگاه مقدسش باشد. يك مقدمه مختصری بگويم. آقايان عرض كنم صفات انسان، صفاتي كه انسان به آن صفات متصف مي شود، گاهي به صورت عادت در مي آيند. به اصطلاح علماي ما ملكه مي شود براي انسان. مثلاً گاهي اوقات می بينيد آدم بخيلي، آدم خسيسي به قول خود ما پول سنگيني را براي يك مدرسه و يا يك بيمارستان، يك مسجد، يك خانواده فقير مي دهد. يك دفعه در عمرش - اين را در اصطلاح علما «حال» مي گويند - يك حالتي برايش پيدا مي شود و اين كار را انجام مي دهد. قبل و بعد هم ديگر ندارد. از اول عمرش تا امروز بخيل بوده، از فردا هم تا آخر عمرش بخيل خواهند ماند. امروز برقي زده و اين شخص يك كرمي كرده است. گاهي آدم ها اين جوري هستند. اما برخي انسان ها به حسب طبعشان كريمند. يعني عادت دارند به كرم. انسان كريم هر چه به دستش بيايد، مي دهد. برايش فرق نمي كند به مورد باشد يا بي مورد. به اهل و يا به نااهل، به فقير مي دهد، به غني هم مي دهد. داشته باشد، مي دهد، نداشته باشد، هم مي دهد. اين را مي گويند صفت «عادت»، «ملكه». ملكه يعني صفتي كه در انسان هست و انسان بدون فعاليت و بدون صعوبت و مشقت كارهايي را انجام مي دهد. اين صفات از او صادر مي شود. اين را ملكه مي گويند. البته مثال كه مي زنيم، مي گوييم مثلاً حاتم طايي كريم بوده. كريم بوده يعني چه؟ يعني يك روز پول داده به فقير. نه! هر كس وارد خانه اش شده گفته اهلاً و سهلاً. هر كس مهمانش شده به او احترام گذاشته. هر كس از او چيزي خواسته به او داده، ديگر مالك هيچ چيزش نيست، نمي تواند خودش را نگه دارد. صفتش است. ملكه اش است(اين را ملكه مي گويند) يا مثلاً مي گوييم كه عمروبن معدي كرب يا رستم يا زيگفريد. هر كشوري قهرماني دارد. قهرمانی که شجاع است، شجاع است يعني چه؟ يعني در مقابل بنده شجاع است؟ نه! پيش قوي شجاع است، پيش ضعيف شجاع است، پيش دشمن شجاع است، پيش دولت شجاع است، همه جا شجاع است. شجاعت در شخص شجاع مثل نور خورشيد از او مي تراود. بدون اختيار و توجه؛ اين را مي گويند ملكه، درست شد. درباره اميرالمؤمنين(ع) ما مي خوانيم كه علي(ع) كريم است، شجاع است، رئوف است، رحيم است. مي خوانيم كه علي(ع) نسبت به يتيم آن گونه است. نسبت به دين آن چنان غيور است. همه صفاتي را كه درباره اميرالمؤمنين مي خوانيم، فكر مي كنيم كه علي(ع) عبارت است از ده ها مثل حاتم طايي و سحبان و رستم و معدي كرب ده ها تن از اين قهرمانان تاريخ را اگر بجوشانيمشان و يك وجود تازه به وجود بياوريم، اين مي شود علي. اينگونه تصوري از علي داريم. يعني علي شجاع است، يعني داراي ملكه شجاعت است. يعني سر نترس دارد. اگر گفتيم علي كريم است، يعني دست و دلش باز است، يعني نمي تواند چيزي داشته باشد و به كسي ندهد. اين چنين فكر مي كنيم در حالي كه بنده خيال مي كنم مطلب چنين نيست. علي شجاع هست اما نه مثل رستم و عمروبن معدي كرب. علي كريم است اما نه مثل حاتم طايی. علي فصيح است اما نه مثل سحبان. علي غيور است اما غيرتش مثل غيرت هاي ما نيست. علي صفاتش منشأ ديگري دارد. چگونه؟ توضيح مي دهم. نگاه اجمالي به زندگي مولا به ما مناظر عجيبي را نشان مي دهد. به ما نشان مي دهد كه علي گاهي خيلي شجاع است، گاهي نيست. علي گاهي خيلي كريم است، گاهي خيلي بخيل به نظر مي آيد. علي گاهي خيلي غيور است، گاهي خيلي صابر است. علي گاهي خيلي متواضع است، گاهي هم متواضع نيست. مي پرسيد چگونه؟ بنده براي شما به كلام خودش استشهاد مي كنم تا ببينيد علي صفاتش يك جور ديگر است. يك عالم ديگر است. مي گوييم علي شجاع است. در اين كه ديگر شكي نيست. علي اسدالله غالب است. خودش مي گويد: «والله لو تظاهرت العرب علي قتالي لما وليت عنها»، اگر تمام عرب پشت به پشت هم بدهند و به جنگ من بيايند من فرار نمي كنم(نمي ترسم). يك جاي ديگر مي گويد:«لا ابالي ادخلت علي الموت ام الموت خرج علي»، براي من فرقي نمي كند من در كام مرگ فرو روم يا مرگ به من حمله كند. مرگ برايم وحشتي ندارد، اين اسمش شجاعت نيست؟ حضرت رسول اكرم(ص) درباره اميرالمؤمنين مي فرمايد:«والله انه جيش في سبيل الله»، به خدا سوگند علي يك لشكر در راه خداست. پس او شجاعترين شجاعان است. اين شجاعت او، حالا همراه ما بياييد و شب هاي علي(ع) را تماشا كنيد. از زبان «ضرار»، از يكي از دوستان نزديك حضرت اميرالمؤمنين(ع) مي شنويم: ضرار از حضرت علي براي معاويه تعريف مي كند: «رأيته و قدارف الليل سهوله و و هو قائم في محرابه قابض علي لحيته يتململ تملل السليم و يبكي بكاء الحزين و يقول آه، آه من قله الزاد و طول الطريق و بعد السفر و عظيم المورد ...». ضرار مي گويد: «معاويه! بايد شب هاي آن علي شجاعي را كه آتشي در كام دشمنان است ببيني، اگر شب او را مي ديدي، مي ديدي ايستاده است، ريشش را به دستش گرفته، روي زمين مي غلتد و مثل مار گزيده ناله مي كند و مي گويد. خدايا! آه، از راه دور و كمي بضاعت و وحشت آينده». پس كجا رفت آن شجاعت؟ مي پرسيم علي شجاع! چطور اينجا شجاع نيستي؟ تو كه مي گفتي من از مرگ نمي ترسم، چطور اينجا مثل مارگزيده ها به خود مي پيچي؟ كو شجاعتت؟ جواب اين حرف چيست؟ آيا حالا مي توانيد بگوييد كه علي شجاع است؟ خوب اين يك صفت اميرمؤمنان. حالا براي شما صفت ديگر حضرتش را شرح مي دهم. مي گوييم علي كريم است. دشمنش معاويه در وصف كرمش مي گويد:«والله لوكان له بيتان احد هما من التبن آخره من الذهب لنفد التبن قبل ان ينفد الذهب، خدا مي داند اگر علي دو انبار بزرگ داشته باشد يكي از آنها پر از طلا و ديگري پر از كاه، اول آنكه طلاست تمام مي شود و بعد انبار كاه.» اين كرم علي است. علي تا زماني كه طلا دارد نمي تواند كاه بدهد، كرمش را از دشمنش مي شنويم. از آن طرف همين علي كريم را، همين علي كه دنيا به قدر يك استخوان مرده در نظرش ارزش ندارد، همين علي كه پول برايش مانند خاك است يا از خاك بي ارزش تر، در جاي ديگر مي بينيم كه برادر گرسنه و نابينايش، عقيل در مقابلش ايستاده مي خواهد اندكي افزون تر از سهميه اش از او پول بگيرد. ببينيد با او چه كار مي كند؟ براي شما عين عبارت را مي خوانم. «وَاللهِ لَقَد رَاَيتُ عَقيلاً وَ قَد اَملَقَ، حَتَّي استَماحَني مِن بُرِّ كُم صاعاً، وَ رَاَيتُ صِبيانَهُ شُعثَ الشُّعُورِ غُبرَ الاَلوانِ مِن فَقرِهِم، كَاَنَّما سُوِّدَت وُجُوهُهُم بِالعِظلِمِ.» مي گويد: «عقيل آمد پيش من و تملق گفت. از من مي خواست كه از خزانه شما، از بيت المال شما چيزي به او بدهم، نگه كردم ديدم موهاي بچه هايش از فقر خاكي شده و رنگشان از كمي غذا به سياهي گراييده، بيچاره است، از صورت خودش و بچه هايش آثار فقر هويدا بود. اين عقيل را من ديدم.» «وَ عاوَدَني مُؤَكِّداً، وَكَرَّرَ عَلَي القَولَ مُرَدِداً، فَاَصيغَيتُ اِلَيهِ سَمعي، فَظَنَّ اَنّي اَبيعُهُ ديني، وَ اَتَّبِعُ قيادَهُ مُفارِقاً طَريقَتي …» به حرف هايش گوش دادم، مكرر آمد و رفت. پس در اثنايي كه به سخنانش گوش مي كردم دچار خطا شد و پيش خود گفت: هان! دل برادرم به رحم آمده. حالاست كه به من از خزانه مسلمين و از بيت المال چيزي بدهد. اكنون محبت و عاطفه برادري در قلب سنگين علي(ع) اثر كرده و او مرام خود را فراموش مي كند. آمد پيش من. كور هم بود چه كارش كردم؟ فَاَحمَيتُ لَهُ حَديدَةٍ، آهني را داغ كردم، ثُمَّ اَدنَيتُها مِن جِسمِه، به دستش نزديك كردم. لِيَعتَبِرَ بِها، تا عبرت بگيرد. هرم آتش موجب شد كه اين عقيل كور و مستمند كه دستش را براي گرفتن طلا دراز كرده بود، دستش را فوراً پس بكشد و ناله كند فَضَجَّ ضَجيجَ ذي دَنَفٍ مِن اَلَمِها وَ كادَ اَن يَحتَرِقُ مِن مِيسَمِها فرياد مي كشيد كه برادر، من را مي خواهي بسوزاني؟ من از تو پول مي خواهم پول كه نمي دهي هيچ، مي خواهي مرا با آتش بسوزاني. «فَقُلتُ لَهُ: ثَكَلَتكَ الثَّواكِلُ، يا عَقيلُ أَتَئِنُّ مِن حَديدَةٍ اَحماها اِنسانُها لِلَعبِهِ، وَ تَجُرُّني اِلي نارٍ سَجَرَها جَبّارُها لِغَضَبِهِ اَتَئِنُّ من الاَذي وَ لا اَئِنُّ مِن لَظي…؟» اي عقيل! تو از هرم آتشي كه به دستت نزديك كردم فرار مي كني. از آهني كه داغ كردم و به دستت نزديك كردم، مي نالي. پس چگونه مي خواهي مرا در آتشي افكني و بسوزاني كه جبار آسمان ها و زمين گداخته اش كرده و شعله ورش ساخته؟ تو از اذيت مي نالي، اما متوقعي كه من از زبانه آتش جهنم ننالم؟! اين موضع علي(ع) در مقابل عقيل است. در اين واقعه كرم علي كجاست؟ علي كه درياي طلا را قبل از كاه مي بخشد، چطور در حق عقيل اين كرم را نمي كند؟ اين هم سؤال دوم، كرمش در جايي آن گونه و جايي ديگر گونه اي ديگر است، حالا مي تواني بگويي علي كريم بود؟ حاتم طايي اين كار را نمي كرد، پس چرا علي چنين كرد؟ اين سؤال بنده است. امروز مي خواهم با بيان جوابش نتيجه تربيتي براي خودمان بگيرم. مثال سوم؛ علي رئوف بود، دل نازك بود، يتيم را مي ديد مي لرزيد و گريه مي كرد. از جنگ صفين كه برگشت زني را ديد كه مشكي بر دوش دارد و ناله مي كند و مي گويد: خدايا تلافي كن و حكم كن بين من و اباالحسن. داستانش را شنيده ايد مشك را از دوش آن زن برمي گيرد و مي برد به خانه مي رساند. فردا هم مي رود قاتوق غذا مي آورد براي بچه ها و به آن زن مي گويد: تو غذاي بچه ها را طبخ مي كني يا من؟ زن مي گويد: من خمير مي كنم تو با بچه ها بازي كن. خمير كه درست مي شود حضرت بچه ها را بازي مي دهد و سرشان را گرم مي كند. بعد به او مي گويد: اي عبدالله… تنور را آتش كن. وقتي كه تنور را روشن مي كند، صورتش را روبروي آتش مي گيرد و مي گويد:«ذق يا اباالحسن هذا جزاء من صنيع الايتام ...»، بچش اين آتش را مبادا يك وقت يتيم هاي مردم را فراموش كني، مبادا فقراي همسايه از يادت بروند، اگر چنين كاري كردي اين جزايت. اين علي رئوف كه در مقابل آلام و دردهاي جامعه اش گريه مي كند و مي نالد و در مقابل مصيبت ها، بيچاره است. همين علي(ع) را مي بينيد در جنگ بني قريظه به امر پيامبر(ص)، نهصد نفر را يك روزه گردن مي زند. به معيارهای ظاهری سنگدل تر از اين سراغ داريد؟ اصلاً كو آن كرم؟ كو آن رأفت؟ كو آن رقت روحي؟ كو آن دل نازكي؟ ابداً وجود ندارد اينجا مي بينيد شمشير را كشيده در جنگ، كالنار في الحشب، مثل آتش در خرمن خشك مي تازد، حالا مي تواني بگويي علي دل نازك است؟ كجايش دل نازك است؟ مثال ديگر: علي فصيح است. بله هيچ شك نداريم، كه علي يكي از فصحاي بزرگ، بلكه بعد از پيامبر(ص) افصح عرب است. يكي از دانشمندان بزرگ لبناني كه مسيحي است فصاحت علي را اينگونه تعبير مي كند و مي گويد: «كان شديداً قاصفا مرتجزاً كالرعد في اليللي»، خطبه هاي علي مثل غرش شير در شب هاي تاريك، شكننده است و هر نيروي منحرفي را در مقابل خودش خرد مي كند. اين صداي علي است و اين منطق علي است؛ اما در مقابل، گاهي او را ساكت مي بيني و مضطرب مي يابي، وقتي كه در پيشگاه خدا مي ايستد، وقتي دعا مي خواند، وقتي كه شب ناله مي كند، آنچنان ساكت مي شود كه انگار اصلاً در قيد حيات نيست كه حرف بزند. كو آن فصاحت علي؟ اين علي متواضع، علي كه مقابل كوچكترين خلق خدا تكبر نشان نمي دهد، اين علي كه پيامبر(ص) به او ابوتراب مي گويد(پدر خاك)، اين علي خاك آلود و خاك نشين گاهي اوقات آنقدر در برخورد با دشمنان خدا متكبر مي شود كه يكي از رقبايش به او مي گويد: يااباالحسن اين غرور و كبر كه در سر توست براي چيست؟ علي كه متواضع بود چطور شد كه اينجا متكبر گرديد؟ اين هم باز يك سؤال ديگر، چگونه آنرا تفسير كنيم؟ با اين مقدمات اينك مي تواني بگويي علي عبارت است از حاتم و سحباني و عمروبن معدي كربي و رستمي كه با هم جوشانده اند، و حاصل آن شده حضرت اباالحسن؟، شده علي،نه! پس در مي يابيم كه منشاء شجاعت علي كرمش، غيرتش، آن ملكات نفسي نيست. پس چيست؟ چرا علي اين گونه است؟ چون علي مؤمن است، پاسخ همين يك كلمه است. علي شجاع است چون مؤمن است. ايمان به خدا مصدر تمام صفات و كمالات علي است، ايمان به خدا و ديگر هيچ. حالا تشريح مي كنم اين بحث را تا ببينيم چه نتيجه اي مي توانيم از آن بگيريم. ايمان به خدا. آقايان! چشم بپوشيد از كساني كه نام مؤمن را روي خود گذاشته اند. اگر كسي مؤمن بود شجاع هم هست، دلير هم هست، كريم هم هست، غيور هم هست، رئوف هم هست. اما در كجا؟ آنجا كه رضاي خدا باشد. اما اگر رضاي خدا نباشد، ترسوست، بخيل است. اين ايمان علي، سرّ توازن صفاتش است. حالا شرح مي دهم، اولاً ببينيد ايمان چطور مي تواند منشأ صفات عاليه بشود، آيا ايمان سبب اين همه معجزات است؟ بله بفرماييد اين قرآن كريم: اَلا اِنَّ اَولياءَ اللهِ لا خَوفٌ عَلَيهِم وَ لا هُم يَحزَنون(يونس 62). ولي خدا نه از چيزي مي ترسد نه براي چيزي حزن دارد، نه افسوس مي خورد و نه افسرده مي شود. پس معلوم مي شود ايمان به تعبير قرآن سبب نترسيدن مي شود. به آياتي كه درباره صفات متقين است نظري بيندازيم.وَ عِبادُ الرَّحمنِ الَّذينَ يَمشُونَ عَلَي الاَرضِ هَوناً وَ اذا خاطَبَهُم الجاهِلُونَ، قالوا سَلاماً...(فرقان 63). آياتي كه درباره صفات متقين آمده، آياتي است كه درباره برّ سخن مي گويد، لَيسَ البِرُّ اَن تُوَلَّوا وُجوهَکُم قِبَلَ المََشرِقِ وَ المَغرِبِ...(بقره 177). نمي خواهم آيات را بخوانم. ما از قرآن استفاده مي كنيم كه ايمان به خدا منشأ تمام صفات كمالي انساني است. آقايان! كوچك نشمريد اين حرف را. خواهش مي كنم. اين اساس پيشنهاد و تعبير ما است. ما اگر مؤمن به حق شديم همه چيز داريم. قدري توجه بفرماييد به اين عرضم، تا برسيم به نتيجه اساسي كه از تمام اين بحث ها و تلاش ها خواهيم گرفت. ايمان به خدا يعني چه آقا؟ ايمان به خدا يعني من معتقد باشم كه خالق جهان خداست؛ اين اعتقادم از حد زبانم تجاوز كند و قلبم هم ايمان داشته باشد؛ زبانم، خونم، پوستم، احساسم هم ايمان داشته باشد. هم در حال غضب، هم در حال عصبانيت ايمان داشته باشم. خلاصه اگر ايمان به تمام وجود مرا فراگرفت نتيجه چه مي شود؟ در اين رابطه نكته ديگري را هم بايد اضافه كنم، ايمان به خدا، چه خدايي؟ ما درباره خدا چه عقيده اي داريم؟ خداي ما چگونه است؟ خداي ما«لَهُ الاَسماءُ الحُسنی وَ الاَمثالُ العُليا» خداي ما عالم است، عادل است، رئوف است، رحيم است، جبار است، متكبر است، خالق است، رازق است. اين چنين نيست؟ اينها را ما براي خدا قائل نيستيم؟ خوب، حالا حسابش را بكنيد اگر ما معتقد بوديم به چنين خدايي، اگر باورمان از زبانمان تجاوز كرده بود، قلبمان هم ينادي بالايمان داشت، فرياد ايمان مي زد، آن وقت چه مي شود؟ آن وقت باور مي كنيم كه خداي مقتدري است كه بر اين جهان حكومت مي كند، ظلم به كسي نمي كند، قائم است اين جهان براساس عدل و حق، اين دنيا پر از خير و بركت و زيبايي است. اين دنيا پر از خير و حق است، آن وقت چطور مي شود؟ يك مثال كوچكي بزنم براي آقايان. آقايان شما اگر رفتيد به مدرسه اي و ديديد مدرسه منظم است، چه مي گوييد؟ مي گوييد مدير مدرسه آدم منظمي است. نمي گوييد؟ اما اگر يك آدم غير منظم بلبشويي مدير مدرسه اي شد، بي نظمي مدير در مدرسه اثر مي گذارد. بي نظمي خانم در خانه اش اثر مي گذارد. كدبانويي اش در خانه اثر مي گذارد، خوبي و رشوه نگرفتن رئيس اداره اي در حسن مديريت آن اداره اثر مي گذارد، مؤسسات منظم مي شود. صفات عاليه رئيس هر جوري كه باشد بر تمام شؤون مؤسسه اش منعكس مي شود. خوب ما كه اين را قبول داريم، خداي عادل، عالم،حيّ، رئوف و رحيم. اينچنين خدايي اين جهان را اداره مي كند، پس اين جهان پر است از حق، خير، عدل، جمال، علم، فضل و عدل. آن وقت چه مي شود؟ اين صفات و كمالات در من كه فردي از اين دنيا هستم و جزيي از اين جهان هستم به طور طبيعي جلوه مي كند. من هم ديگر از كسي نمي ترسم، براي چي؟ براي اينكه معتقدم لا مُؤَثِّرَ في الوُجودِ اِلاّ هُو. من معتقدم كه مرگ من به دست خداست، پس از چه مي ترسم؟ من معتقدم كه عالم منظم است، پس از بلبشو آدمي كه مؤمن به خداست، از خوف فقر، بخيل نمي شود. چرا آدم بخيل است؟ از ترس فقر. اگر من ايمانم به خدا بود كه او رزاق است، از فقر نمي ترسم. اندكي دقت بكنيد. آقايان، اگر شما دقت كنيد و تحليل كنيد مي بينيد تمام صفات خبيثه از قبيل دروغ، حرص، نفاق، غيبت، بغض تماماً منشأشان ضعف و حقارت روحي است. چرا؟ حالا بياييم بررسي كنيم كه آدمي به چه سبب دروغ مي گويد؟ چرا دروغ مي گويد؟ مطالعه كنيم روي اين موضوع. آدم دروغ مي گويد، براي اينكه مي خواهد يك منفعتي به او برسد ولو منفعت موهوم؛ پس يا به طمع منفعتي دروغ مي گويد و يا از ترس مضرتي. مي ترسد از اين كه در موردي گرفتار شود. پدر به بچه مي گويد: تو اين آب ريختي؟ مي گويد: نه. دروغ مي گويد، چرا؟ براي اينكه اگر بگويد بلي تنبيه مي شود. دروغ او از ترس است. پس دروغ گفتن يا از ترس است يا از طمع. ترس و طمع منشأشان چيست؟ ضعف و حقارت روحي است. آدم ضعيف مي ترسد و آدم فقير طمع دارد. آدمي كه تواناست نمي ترسد، آدمي كه احساس قدرت روحي دارد، روحي كه طمع ندارد. پس اگر توانستي ضعف و حقارت روحي يك نفر را از بين ببري، ديگر دروغ هم نخواهد گفت. پس ما چرا دروغ مي گوييم؟ چون كوچكيم، بيچاره ايم. چرا طمع داريم؟ چون احساس فقر مي كنيم ولو ميليون ها ثروت داشته باشيم. چرا من حرص مي زنم؟ براي اينكه قلبم فقير است. يك شعر عربي مي گويد: مُستَحدِثُ النِعمَة لا يَرتَجي اَحشائُهُ يَستَوعِبُ الفَقرا مي گويد بعضي از انسان ها لئيم هستند، از اينها اميدي نداشته باش. براي اين كه گرسنه اند و احشائشان هم از فقر مي نالد. آدم ممكن است خيلي هم ثروت داشته باشد باز هم در پي افزون طلبي باشد. چرا در فكر زياده طلبي است؟ نمي خواهم منع كنم از كار، كار مقدس است. عبادت است اما حرص بد است. حرص زدن، اين حرص زدن از طمع و احساس فقر به وجود مي آيد. بگذريم. پس خلاصه سخن اين شد كه آدمي كه خودش را وابسته به خداي بزرگ و توانا و عالم و عزيز مي داند، ديگر از چيزي نمي ترسد. از فقر نمي ترسد، كريم است، اين آدم ديگر رأفت دارد، به مردم رحم مي كند و همچنين ... و علي(ع) از اين نوع بود. به همين دليل در اخبار ما تأكيد شده «تَخَلَّقوا بِاَخلاقِ اللهِ» صفات خدا را داشته باشيد. صفات خدا چيست؟ عدالت است، قدرت است، رأفت است و رحمت است. پس اگر كسي ايمان به خدا داشت، منشأ تمام اين صفات، ايمانش است. به همين دليل به ما گفته اند نماز بخوانيم و درباره نماز فرموده اند: الصَّلوةَ تَنهي عَنِ الفَحشاءِ وَالمُنکَرِ.(عنکبوت:45) براي چه؟ نماز مگر چيست؟ نماز مصاحبت با خداست، نماز مجالست با خداست، نماز نشستن پيش خداست. اين مصاحبه سبب مي شود كه صفات خدايي را كسب كند. آدم از مصاحبش، از معاشرش رنگ می گيرد. خوب، پس بنابراين علي شجاع نيست، ترسو هم نيست، كريم نيست، بخيل هم نيست، پس چيست علي؟ علي مؤمن است، علي ايمان به خدا دارد. منتهي ايمانش زياد است. آنجايي كه خدا مي گويد: اقبل، فَاقبل. آنجا كه مي گويد بايست، مي ايستد؛ برو، مي رود؛ بده، مي دهد؛ ببخش، مي بخشد؛ بترس، مي ترسد، نترس، نمي ترسد. تسليم مطلق در مقابل ذات الهي. رضاي خدا منشأ تمام صفات علي است. حالا اين علي كه ايمان كامل دارد درباره خودش، چه مي گويد؟ افتخار به شجاعتش مي كند؟ نه. افتخار به كرمش مي كند؟ نه. افتخار به غيرتش مي كند؟ نه. افتخار به چه مي كند؟ افتخار به متابعت محمد(ص)، رسول خدا مي كند. افتخار به پيروي دين خدا مي كند و مي گويد: «و قد تعلمون موضعي من رسول الله(ص)» شما مي دانيد من چه ارتباطي با پيغمبر داشتم. «بِالقَرابَةِ القَريبَةِ، وَ المَنزِلَةِ الخَصيصَةِ، وَضَعنی فی حِجرِهِ وَ اَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنی اِلی صَدرِهِ، يَکنُفُنی فی فِراشِهِ، يُمِسُّنی جَسَدَهُ، و يُشِمُّنی عَرقَهُ وَ ما وَجَدَ لی کَذبَةً فی قَولٍ، وَ لا خَطلَةً فی فِعلٍ. وَ کُنتُ اَتَّبِعُهُ اِتِّباعَ الفَصيلِ اَثَرَ اُمِّهِ، يَرفَعُ لی فی کُلِّ يَومٍ مِن اَخلاقِهِ عَلَماً، وَ يَأمُرُنی بِالاِقتِداءِ بِهِ...» مي گويد: آقايان شما مي دانيد كه من با پيغمبر(ص) چگونه بودم؟ من شش ساله بودم رفتم در خانه پيامبر، از بچگي به دنبال پيامبر بودم. مرا بغل مي گرفت، من را مي بوييد، در جنگ ها همراه او بودم، در صلحش كنار او بودم، در خانه، و در جامعه با او بودم، همه جا با او بودم. آن وقت اينطور تعبير مي كند، مي گويد: مثل بچه شتر به دنبال شتر همراه پيامبر مي رفتم. هر روز براي من علمي از هدايت برمي افراشت و مرا به پيروي از آن راه وامي داشت. از اين جهت مقام من اين است. علي(ع) به اين افتخار مي كند به ايمانش، به متابعتش «قُل اِن كُنتُم تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُوني»(آل عمران:31). متابعت پيامبر براي علي اين همه فضليت آورده و او را در مقابل خدا تسليم مطلق نموده است. تسليم مطلق در مقابل اوامر خدا. مقام علي به جايي رسيد كه پيامبر(ص) هنگام نبرد علي(ع) با عمروبن عبدود گفت: «بَرَزَ الايمانُ كُلُّهُ اِلي الشِّركِ كُلَّه. همه ايمان، همه ايمان مي داني چقدر است؟» يعني به قدري كه در قلب هاي شما و ما و ميليون ها بشر امروز و آينده و گذشته ايمان هست، در ذات علي(ع) مجسم شده بود. بَرَزَ الايمانُ كُلُّهُ اِلي الشِّركِ كُلَّه، اين مرد علي(ع) است. ايمان كلي، ايمان مطلق، ايمان مجسم. كسي که ايمان قوي داشته باشد شبيه علي(ع) مي شود. اين فضل علي(ع) است و به همين دليل محبت علي(ع) جزء دين مقرر شده است. چرا قرآن مي فرمايد: «لا اَسئَلَكُم عَلَيهِ اَجراً اِلَی المَوَدَةَ فِی القُربی»(شوری:23) چرا محبت علي(ع) جزء اسلام است و هر كس محبتش را نداشته باشد، مسلمان نيست؟ دوستي علي(ع) جزء ايمان است. اصلاً چرا؟ مگر اسلام دين شخص است؟ دين ذات است؟ دين فرد است؟ نه اسلام دين خداست، ولي علي ايمان كلي به خداست. اگر كسي دوستش نداشته باشد خدا را دوست ندارد. در يك عبارتي مي فرمايد كه: « لو ضربت خيشوم المؤمن علی ان يبغضنی ما ابغضنی و لو صببت الدنيا بجناتها علی المنافق علی ان يحبنی ما يحبنی.» مي گويد: «اگر تيغ مؤمن را هم در بياوري، دماغش را هم با تيغ بزني كه مرا دشمن داشته باشد، ممكن نيست، اگر همه دنيا را هم به پيش پاي منافق بريزي كه مرا دوست داشته باشد ممكن نيست.» قسيم الجنة و النار است، چرا؟ چون هر كس دوستش دارد خوب است، هر كس دوستش ندارد بد است. ما اينچنين مي فهميم از خدا، اينچنين مي فهميم از اسلام. اما چه جور دوستي؟ دوستيي كه حضرت صادق مي گويد. شخصي از حضرت صادق(ص) مي پرسد كه ما نام شما را بر اولاد خود مي گذاريم، آيا اين به كمك ما مي آيد. حضرت مي فرمايد: بله و هَل الدّينِ الاَّ الحُبُّ؟ آيا دين جز دوستي چيزي هست؟ بعد براي اينكه اشتباه نشود مي گويد: «قُل اِن كُنتُم تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُوني يُحبِبكُمُ اللهُ»(آل عمران:31) كسي كه خدا را دوست دارد، پيرو پيغمبر خداست. پس بنابراين ايمان علي و كمال ايمانش موجب مي شود كه جزء دين شود و پيامبر(ص) بفرمايد: «لا اَسئَلَكُم عَلَيهِ اَجراً اِلَی المَوَدَةَ فِی القُربی»(شوری:23) آن ايمانش است. علي چون ايمان كامل است واكنش هاي متفاوتي در مقابل دنيا دارد. گاه بنظر مي رسد كه براي دنيا حرص مي زند و دنبال خلافت مي رود. گاهي هم مي گويد: اي دنيا غُرّي غَيري. برو دور شو من طلاقت دادم. براي چه؟ براي اين كه علي(ع) دنيا را فقط براي اقامه حق و ابطال باطل مي خواهد. اگر در دنيا حقي اجرا نشود يا از باطلي جلوگيري نشود، به درد علي(ع) نمي خورد. پس دنيا را براي چه مي خواهد؟ براي خدا مي خواهد. مي خواهيم به اين نتيجه برسيم كه شجاعتش براي خداست و به امر خداست و به اتكاي خداست و ترسش در مقابل خداست. از فقر نمي ترسد. اعتماد به خدا دارد. كريم است. امساكش هم براي اين است كه نمي خواهد مال مسلمان را بگيرد و به برادرش بدهد. طلب دنيايش براي اقامه حق و ابطال باطل است. وقتي هم كه اين هدف حاصل نشود همه چيز دنيا را رها مي كند. در اين راه به ابوذر مي گويد كه: «يا اَباذَرَ لا يُؤنِسَنَّكَ الاَّ الحَقَّ وَ لا يُوحِشَنَّکَ اِلاَّ الباطِلُ» به همين دليل در تمام زندگي علي(ع) يك هماهنگي كامل ديده مي شود: «وَ لَوكانَ مِن عِندِ غَيرِالله لَوَجَدُوا فيهِ اِختِلافاً کَثيراً»(نساء:82) علي(ع) بازي نمي كرد با ايمانش، در بازارش هماني بود كه در خانه، در خانه اش هماني بود كه در جنگ بود و در جنگش هماني بود كه در مسجد مشاهده مي شد. يك ذات بود. اينجا و آنجا نمي شناخت. در تمام دنياي خدا، علي(ع) ولي خدا بود. در همه جا، در مقابل خويش و بيگانه يكنواخت بود، قضيه عقيل را خوانديم ملاحظه فرموديد كه برايش فرقي نمي كند برادر و خويش و بيگانه. آنجا كه رضاي خداست همه چيز هست و آنجا كه نيست، هيچ چيز نيست. در روز مرگش و روز خلافتش، حرف هايش يكي است. خطبه علي در روز خلافتش، آن روز كه دنيا با تمام زيبايي هايش به علي رو مي كند، مانند روزي است كه مي خواهد بميرد. براي اين كه دنيا براي او رسالت است، امانت است، دنيا براي علي(ع) وسيله كار است. در حال غضب و آرامش هم يكنواخت است. در يك روايت هست كه وقتي علي(ع) كه روي سينه «عمروبن عبدود» نشست، عمروبن عبدود آب دهانش را انداخت بر صورت حضرت و فحش داد به حضرت، به مادر حضرت فحش داد. حضرت برخاست، قدم زد. حالا مردم در گرد و غبار منتظرند ببينند چه شد سرانجام نبرد، قدم زد و قدم زد تا غضبش فرو نشست. آمد سر عمروبن عبدود را بريد. چرا؟ آقايان هيچ مطالعه مي كنيد براي چه اين كار را مي كند؟ براي خاطر اين كه وقتي از اين جسارت عصباني شد، فكر كرد مبادا اين دستي كه جز براي خدا حركت نمي كند، به سبب خشم شخصي قدري قوي تر و تندتر حركت كند، چرا يدالله مي شود آقا؟ چرا يدالله مي شود علي(ع)؟ براي اين كه اگر خدا دستي داشت - تَعَالَي الله عَمّا يَقُولُ الظّالِمُونَ- خدا دست ندارد، اگر خدا دستي داشت همانگونه مي زند كه دست علي مي زند. اگر خدا دستي داشت همان شمشيري بود كه علي مي زد. اگر خدا دستي داشت، همان پولي بود كه علي مي داد. اين است كه يدالله شده. اين دست جز به اراده خدا حركت نمي كند. اين قلب جز با محبت خدا نمي تپد، اين اشك جز براي خدا نمي ريزد، از اين جهت است كه علي يدالله الباسطة هم ناميده شده. اين علي(ع) است. حالا ما هم شيعه علي(ع)، هستيم. حرف هاي ما هم تمام شد. دو سه كلمه مختصر در پايان اين مطلب بگوييم. ما مي گوييم علي(ع) امام ماست. امام يعني چه؟ امام يعنی پيشوا. نماز جماعت خوانده ايد. نماز جماعت كه مي خوانند، امام وقتي كه مي گويد: الله اكبر، مأموم هم مي گويد: الله اكبر. ركوع كه مي كند، مأمومين ركوع مي كنند. يعنی پيروي كردن. ولايت ما هم به همين معناست از علي(ع). خوب علي امام ماست. علي(ع) چگونه بود؟ اين كه گفتيم قطره اي از مظهر شخصيت علي(ع) به زبان بنده جاري شد در اين مكان مقدس. آيا تاكنون امام را ديده ايد كه در قيام باشد و، مأمومين او در حال سجود؟ و يا امام در سجود باشد و مأمومين ايستاده باشند؟ آيا مي گويي اين آقا امام اينهاست، مي گويي يا نمي گويي؟ نمي گويي البته. مسخره است اين، حال بررسي كنيم كه ما چگونه مأمومين اين اماميم؟ علي(ع) شجاع، ما ترسو، علي(ع) كريم، ما بخيل، علي(ع) خوش اخلاق، ما بد اخلاق، علي توانا، ما ترسو و طماع، علي(ع) صادق و الي آخر. چيست معناي امامت؟ علي(ع) هم همانطور كه ما گفتيم سر كمالش ايمانش است. راهي است كه براي ما هم باز است. . اين راهي است كه علي رفت، بفرماييد شما هم برويد. علي صد درجه اش را رفت و آن شد، تو يك درجه اش را برو و يك صدم علي بشو. راه باز است براي همه. باز نيست؟ ما كمال علي را در ايمانش مي دانيم، با ايمان به خدا و ازدياد اين ايمان، مي توانيم راه علي را برويم. اما ما چه كرده ايم؟ ما كه شيعه علي هستيم و بايد از او پيروي كنيم، چه كرده ايم؟ بعضي هايمان، نمي گويم همه مان صادقانه پيروي نكرده ايم. خوب حالا كه نكرديم چه از دستمان رفته است؟ عزت و شرافت و هدايت و نجابتي كه بايد براي شيعه علي(ع) باشد، مهجور مانده است، حرفي ندارم ولي مصيبت كجاست؟ اي علي دوست! اي كسي كه براي خاطر علي(ع) بر سر مي زني، به سوگ مي نشيني. اي كسي كه براي علي جمع مي شوي و چراغ روشن مي كني، اي كسي كه براي علي اشك مي ريزي، اي كسي كه دلت شاد مي شود با شنيدن منقبت علي(ع). بشنو و بترس و بلرز از اين حرف. علي(ع) را اگر امروز دنيا بخواهد بشناسد، چطور مي شناسد؟ دو راه دارد كه دنياي امروز علي(ع) را بشناسد . يك راه از تاريخ مي رود و كتابها را مي بيند و علي(ع) را از راه تاريخ مي شناسد. يك راه ديگر هم امروز هست براي شناختن علي(ع). اگر آمدند و گفتند: علي(ع) را چطور مي شود شناخت؟ مي گويند: خوب مي رويم از پيروانش مي شناسيم. فرض كنيم يك نفر مي خواهد علي(ع) بشناسد. مي خواهد پيروان علي(ع)، مأمومين علي(ع)، دنباله روهاي علي(ع)، شيعيان علي(ع) را بشناسد تا علي را بشناسد. چه مي بينيد آقايان؟ آيا علم مي بيند؟ آيا تقوا مي بيند؟ آيا علاقه به يتيمي مي بيند كه در علي(ع) مي ديد؟ آيا خدمت به مردم مي بيند كه در علي(ع) مي ديد؟ آيا شجاعت و صراحتي را مي بيند كه در علي(ع) مي ديد؟ بهوش باش، چگونه مي خواهي علي را بشناسي ...؟!
|